آن روزهای انقلابی

 

 

 

رئیس ساواک اصفهان در جلسه ای از بزرگان گفته بود: « آقا آنچه که به سر مملکت ما آمده است از کتاب است، از کتاب...»

 

سرهنگ بازنشسته ای از دوستان من می گفت به من گفته بودند، دزدی بکن، مشروب بخور، شهرنو برو، دنبال زن مردم برو، سند سازی بکن، رشوه بگیر، هرغلط دیگربکن، اما اگر می خواهی ترقی کنی ازیک چیزبپرهیز: ازکتاب

 

وقتی این مطلب را به دوستم گفتم، جداً عصبانی شد وگفت اگر تو یک سرهنگ دوست داشته ای من ده ها دوست داشته ام و بکلی صحبت تو را قبول نمی کنم. من هاج و واج ماندم. او ادامه داد: آری برادر، من خودم چندین دوست در ارتش و شهربانی دارم و اغلب به منزل آنها رفت و آمد دارم. قسم می خورم کمتر وقتی شده است که من به آنها سرزده باشم و آنها مشغول مطالعۀ کتاب نباشند! گفتم خُب، شاید کتاب هائی بوده است که مجازبوده اند بخوانند و یا آنکه کله شان بوی قرمه سبزی می داده است که دوستم دیگر مهلت نداد و گفت بله، آنها مشغول مطالعۀ کتاب بودند و آنهم به طور دسته جمعی، و در جواب پرسش من که چه کتابی؟ پاسخ داد: عزیزم، کتاب پنجاه و دو ورق!

حالا این داستان را داشته باشید تا بعد

 

یک فامیلی داریم که ازنو جوانی ما با هم بوده ایم وغیرازفامیل بودن دوست هم بوده و هستیم. هفته ای نمی شد که ما چند باری به نحوی هم دیگررا ملاقات نکنیم و او از همان اوائل ستوانی همیشه عقیده داشت که من بهترازاین زمام داران قوم می توانم عمل کنم. ازجمله یک روزگفت: این رئیس کلانتری نمی تواند نظم را در محل برقرارکند، ولی من می توانم . من سوأل کردم چه طور؟ آن وقت سرصحبتش باز شد که من اگر قدرت کامل داشتم این دزدها را می دادم در ملأ عام صد ضربه شلاق بزنند ودر نتیجه دزدی تمام می شد. گفتم صحت و سُقم دزد را چه گونه تشخیص می دادی؟ گفت آن که ساده است، دو تا شاهد عادل! بعد من از او سوأل کردم در دادگستری شهر ما چند تا پرونده وجود دارد؟ گفت نمی دانم! گفتم مهم نیست، یک روزاگر به دادگستری گذارت افتاد بپرس. مگر این پرونده ها هر کدام لااقل دو سردعوا ندارد؟ گفت چرا! گفتم مگر هردو سردعوا حق را به جانب خود نمی دانند؟ گفت چرا! گفتم مگریکی ازآن دو بی حق نیست؟ گفت چرا این قدر سوأل می کنی؟ خوب چرا! گفتم خوب، این آدم که به بی حقی در دادگستری ادعای حق کرده است یا دروغگوی نابکاری است و یا آنکه آن قدراحمق است که حقوق واقعی مردم را ازآن خودش می داند. این طور نیست؟ گفت چرا! ولی این چه ربطی به موضوع دارد؟ گفتم این روزها که به دادگستری می روی، تعداد پرونده ها را بگیر تا بعد با هم در این باره صحبت کنیم.

 

چند روزبعد وقتی رقم پرونده ها را که گرفته بود پهلوی کل جمعیت شهرگذاشتیم، ازاوسوأل کردم حالا آن دو شاهد عادلت چه گونه انتخاب می کنی؟ خودش را به خنده زد و گفت خیلی زرنگی!

 

* * * * *

 

یکی از نزدیکان من درادارۀ راهنمائی رانندگی تهران صاحبِ منصبی بود. او هم عقیده داشت که این مشکل ترافیک که می گویند گره کور است، چیز مهمی نیست، این رئیس نمی تواند کاری کند. حالا من مشغول تهیۀ طرحی هستم و این کار را اصلاح خواهم کرد. خوب، او نظرات صحیحی هم داشت. ولی بازازاو سوأل کردم، اگر طرح تو را قبول کردند و مشکل ترافیک حل شد، آن وقت چه کسانی می روند سی و دوهزارتومان نقد می دهند به دم و دستگاه پیکان سرهم کنی و بعد از شش ماه یا یک سال یک ماشین قراضه تحویل می گیرند و از همان فردایش هرچند روز یک بارماشین را به تعمیرگاه می برند و پول خرج می کنند؟ گفت خوب، نمی خرند. گفتم، آخه خیامی ضرر می کنه! گفت، به جهنم که ضررمی کنه، نباید مملکتی را فدای خیامی کرد. گفتم، یعنی هنوزهم می خواهی بگی نمی دانم که چاه ازکجا آب می خورد؟ گفت، بروبابا تو همیشه بد بین بوده ای و هستی. خلاصه، رفت و طرح خودش را تسلیم مقام ارشد کرد و چیزی نگذشت که اورا به افتخاربازنشستگی نائل کردند! از این امرغیرمنتظره خیلی گله داشت که من چرا باید دراین سن بازنشسته شوم. امسال سال ترفیع درجه ام بود و من می بایستی امیرمی شدم ودرمقام امیری چنین می کردم و چنان می کردم. ازطرف دیگرخانواده اش چقدر ناراحت شده بودند که به سرو هم سرچه بگوئیم. دخترهفت هشت ساله اش با بغض گفت بابا، دیگرآن لباس ها را نباید بپوشی؟ دیگر ماشین اداره و راننده را نداریم و.... . خلاصه مدت ها تحت تأثیرناگوار به قول خودشان، این اجحاف بودند. ولی امیدوارم این روزها دارد بشگن می زند که چه خوب شد ما امیر نشدیم ها؟!

 

* * * * *

 

خوب، حالا هم هستند کسانی که معتقدند شاه نتوانست، ما می توانستیم! او ارتش داشت، هوا پیما داشت، تانک داشت ـ هلی کوپتر داشت. اینها مهم نبود. اگر ترسو نبود و کمی هم عرضه داشت راحت می توانست این جریانات را مهار کند و کار به اینجا نرسد.

 

بعضی هم عقیده دارند که هایزرآمد و نگذاشت کودتا کنند و غیره و غیره...

 

* * * * *

 

اتفاقاً در همان روزها با بعضی از دوستان، مانند همۀ ایرانی ها بحث داشتیم و روزنامه ها را می خواندیم و تفسیرهای اشخاص و رادیوهای مختلف را می شنیدیم و بعد هم خودمان نظرها می دادیم. یکی از دوستان می گفت همین روزهاست ک کودتا بشود و جریان تمام شود. گفتم عزیزم اولاً که کودتا قبلآً بوده است و کاری از پیش نبرده است. ثانیاً کودتای در کودتا هم شده است. همان حکومت ازهاری مگرچیزی غیراز کودتا بود؟ این چیزها مال شرایط غیرانقلابی است. در شرایط انقلابی هرچه ازاین کارها بکنند مانند تف سربالا توی صورت خودشان می افتد. غالباً، کودتا وقتی مؤثرواقع می شود که مردم بی خبر وغیرفعالند. چند تا آدم با نفوذ و ارتشی سطح بالا با هم و البته با کمک سازمان های جاسوسی توطئه می کنند، شب می روند چند جای مهم را اشغال می کنند، عده ای سرشناس را هم دستگیرمی کنند. صبح بعد هم کودتای خودشان را اعلام می کنند. بعد هم به فرمان ارباب از شهرهای مختلف تلگراف های وفاداری و سرسپردگی برایشان می رسد و کار تمام می شود. ولی حالا مردم در آن شرایط خواب آلوده نیستند. بنا براین احمقانه ترین کاری که خارجی ها می توانند بکنند، کودتا است و به همین علت هم هایزرمی گوید حماقت نکنند که کودتا کار را بد ترخواهد کرد.

 

بحث زیاد داشتیم. دوستی به من گفت آخر یک مشت مردم بدون سلاح در برابرتانک، توپ، هواپیماهای جورو واجور یا خلاصه این زهرمارها چه می تواند بکند. به او چند جمله از مرد بزرگی را گوشزد کردم:

 

« اگر قرار بود مردم قبل از قیام مسلحانه مسلح شوند، سلاح تهیه کنند و به جنگ ارتش بروند، از همان اول و برای همیشه معلوم می شود که اصولاً قیام مسلحانه غیرممکن است

گفت می بینی، نظرمن هم همین است! گفتم صبرکن جای دیگرش راهم نقل کنم. هنوز تمام نشده است.

 

« قیام مسلحانه وقتی عملی می شود که اکثریت جامعه حاضرشوند به خیابان ها بیایند، تظاهرات علیه وضع موجود کنند وازریختن خون خود ترسی نداشته باشند . دریک کلام برای مردن درخیابان آماده باشند

 

بازعصبا نیت دوست من گل کرد و گفت خوب، با مسلسل می زنند آنها را درو می کنند!

 

گفتم مگر ندیدی که کردند. در میدان ژاله مگرچهارهزاروپانصد نفر، به قولی، کشته نشدند؟ مگرنشنیدیم که در بین اجسادی که در کامیون های ارتشی برای دفن به بیابان ها می بردند، صدای نالۀ زنده ها هم شنیده می شد ومگرنه اینکه حتی عده ای را زنده به گورهم کردند؟

 

ـ گفت خوب، من هم همین را می گویم.

ـ گفتم اما قضیه تمام شد؟

ـ گفت نه !

ـ گفتم پس بازهم گوش کن تا برایت از او نقل قول کنم.

 

« بلی، سربازان ممکن است یک بار، دوبار، یا حتی بیشتر مردم را به مسلسل ببندند و بکشند، اما، بعد خبرخواهند یافت که کسانی ازخود آنها ، مانند برادر، خواهر،عموزاده، دوست و.و.و...هم کشته شده اند. آن وقت میدانی چه می شود؟

 

کمی فکر کرد... من ادامه دادم، بلی آن وقت است که آن سربازان سرعقل می آیند و می فهمند به دستور چه کسی چه کسی را کشته اند؟! باز ادامه دادم

« به علت خصوصیت اطاعت کورکورانه در ارتش، وضعیت یک ارتشی با مردم عادی فرق می کند. برای اینکه یک شخص عادی را با عقیدۀ خودت همراه کنی باید با او ساعت ها، روزها، هفته ها بحث کنی، برای او کتاب بخوانی، دلیل و برهان بیاوری و غیره... ولی در ارتش به مناسبت ارتش بودنش شکاف بطورناگهانی و انقلابی صورت می پذیرد و سربازان بطورناگهانی و انقلابی اسلحۀ خود را به سمت دیگری نشانه میروند. »

 

ـ گفت چطور؟ گفتم کمی گوش کن می فهمی.

 

کارگران و زحمتکشان به خیابان ها می آیند، تظاهرات می کنند، اعتصاب راه می اندازند، معمولاً، اول در اعتصاب هایشان موضوع های اقتصادی مطرح است، بعد در اثرتند روی یا نفهمی خود رژیم، این خواسته ها به خواسته های سیاسی تبد یل می شوند، شکل می گیرند، تا آنجا که زحمتکشان دیگر به جان خویش نمی اندیشند و برای مبارزه با دستجات اوباش دولتی سلاح تهیه می شود. در خیابان نیز برای محافظت ازخود درمقابل حملۀ ارتش باریکاد هائی درست می شود. نهایتاً، مردم در یک طرف باریکاد و سربازان درطرف دیگربا هم مواجه می شوند. اگرچه باریکاد همیشه با قیام مسلحانه دیده شده است، همه می دانیم که این باریکادها جنبه تشریفاتی دارند و نمی توانند عامل حفاظت کنندۀ مؤثری برای مردم در برابرارتش تا دندان مسلح باشد. اما نقش باریکاد این است که دراین مواجهه سربازان ندای متفاوتی می شنوند، ندای برادرانه، نه فریاد دشمنانه. این زمانی است که منقلب می شوند، زانوی عده ای سست می شود. دستشان درفشردن ماشه به سوی برادرانی که فریاد می دارند برادرارتشی، چرا برادرکشی؟ می لرزد. آری، رویاروئی و برخوردهای متعدد با مردم، مسلماً بین سربازها بحث ها و در گیری هائی ایجاد می کند که بالاخره ارتش همکاری با مردم را گزینۀ نهائی خود می سازد. این است نتیجۀ آنچه که تا کنون در انقلاب هائی که با این شکل، یعنی با شرکت و فداکاری های لازم اکثریت طبقات مختلف مردم صورت گرفته است.

 

بلی، آن وقت ارتشی که بزرگ ارتشتارانش را آقای کارتر مظهرثبا ت در منطقه و ژاندارم خلیج فارس می پنداشت، تکلیفش را روشن می کند، یعنی به مردم می پیوندد. فرمانده ها می مانند تنها، با زبان الکن و تن لرزان، ولی سربازانشان مصمم و متحد با مردم انقلابی.

 

البته تفاله هائی هم پیدا می شوند که هنوزیا به علت ترس از اینکه ممکن است انقلاب شکست بخورد، یا دراثرشستشوی مغزی چند ساله و جاوید شاه گفتن هایشان درکنارضد انقلاب می مانند، اما دیگر کارازکار گذ شته است. به خصوص حوادث عینی انقلاب ایران نشان داد که ارتش شاه تسلیم نشد، بلکه شکست مفتضحانه ای را تجربه کرد. ولی تودۀ ارتش با مردم، با برادران وخواهران خود همکاری کرد و درپیروزی انقلاب سهیم شد.

 

هستند بچه های نادری که می خواهند این ارتش را بدون تغییراساسی جمع و جورکنند و به این امید که اینها می توانند بهترازشاه آدم بکشند، بهترازشاه نوکرباشند. من به خصوص این قصه را برای آنها می نویسم.

 

بچه های عزیز!! شاه برای خاطر جمعی خود حتی در کشتن برادرش علیرضا خودداری نکرد. آن قدر قساوت داشت که کشتار میدان ژاله را با هلی کوپترخودش نظارت می کرد. درضمن آن قدرنوکربود که مانند یک مأمورپَست گوش به فرمان اربابان انگلیسی یا امریکا ئی اش بود. اما ، اربابان به مراتب بد ترازخودش هم برای تأمین منافعشان ازطرح هرگونه جنایتی استقبال می کردند. همانطورکه در وییتنام، شیلی، نیکاراگوئه و..... نشان دادند. وقتی « سوموزا» ، نوکر دیگرشان دو شهر را با بمباران هوائی نابود کرد، برایش احسنت گفتند. ولی ، مسلم است که سوموزاها ی نوعی هرگزجان سالم بدرنمی برند. مطمئن با شید که سرنوشت آنها هم نظیر یا حتی بد تراز هم ردیفشان، شاه خواهد بود.

 

بچه های عزیز، شاید آن صحنۀ تلویزیونی از خاطرتان نرفته است که شاه دستهای خودرا به کمرش زد و به مصاحبه کنندۀ خارجی اش گفت: « بلی، شکنجه هم می دهیم، مگر شما نمی دهید؟ »

 

حالانگاه کنید دچارچه وضعی گشته است. دیوانۀ سرگشته ای است که درجائی که می خواهد زندگی کند، حتی در خارج از کشورش امنیت ندارد. آری، به شاهی که عقل خود را از دست داده است نگاه کنید.

 

به نصیری ها که میلیون ها دلاراز کشورخارج کردند فکرنکنید، به نصیری هائی که دربرابرجوخۀ آتش لرزان، مفتضح، خوار، و منفورتیرباران شدند، فکرکنید.

 

ناجی را وقتی که در بازاراصفهان هل من مبارزمی خواند به یاد می آورید؟ حالا به ناجی ننگینی که با گلولۀ تیر مردمی از پا درآمد و درخون خود غلتید نظر کنید.

 

حالا دیگر خسته شدم. باز این درد لعنتی آزارم می دهد. اگرفرصتی دست داد بازهم برای شما قصه ها خواهم نوشت.

 

برای اینکه راحت بخوابید، خوب باشید، با ملت باشید، و با آزادی!

 

 

زـ بومی

شب بخیر، بیمارستان سینت میری، لندن

دوازدهم اسفند هزار و سیصد وپنجاه وهفت

مطابق

شنبه سوم مارچ هزارو نهصد و هفتاد و نُه

 

© 2010 Faramak Zahraie  |   Disclaimer  |   Contact Us