متشکرم مین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نور مهتاب همه جا را روشن کرده بود. فانوسقه را روی کمربندم سفت کردم. یک فانوسقه هم حمایل کردم ـ قمقمه ام را پر از آب نمودم و به بچه های دیگر پیوستم. دستورهای فرمانده را که چند بار تکرارکرد فراموش نمیکنم «... و قاتلواهم … » بکشید یا کشته شوید، درهرحال بهشت ازآن شماست.

 

بیست و دو نفر بودیم. قرار شد ماجلوی بقیه حرکت کنیم و زمینه را برای برادران مهیا سازیم. من کنار همرزمانم قدم می زدم ولی گوئی در آسمان پروازمی کردم. به یاد آوردم صحبت های مادربزرگ را که:

 

وقتی تو به دنیا آمدی، آقا جانت با شنیدن خبر، که بالاخره پس از سالها انتطار، خداوند به او فرزندی، ان هم پسرعطا کرده است، به خاک افتاد و سجدۀ شکربجا آورد.و نقل و شیرینی زیادی برای فامیل و دوستا نش که برای مبارکباد قدم نو رسیده می آمدند تهیه کرد. روزسوم تولدت بین دو نماز مادرت تو را با قنداقه در بازوان او قرار داد و او هم در گوش تو اذان گفت و تو را حسین نام نهاد. آخراو از فدائیان امام سوم حسین علیه السلام بود وهمیشه تحسین گوی آزادگی و رشادت او بود و آرزو می کرد که کاشکی درآن روزها زندگی می کرد تا در رکاب امام شربت شهادت می نوشید.

 

زمین را زیرپاهایم احساس نمی کردم. هرقدمی که برمی داشتم گوئی پای من به زمین نرسیده پای دیگرم برای قدم بعدی برداشته می شد. به خاطرم آمد که چگونه وقتی با آقا جان برای کاشت، برداشت و یا آبیاری به مزرعه می رفتیم، نان خشگ با خود می بردیم تا هنگام ظهر وقتی که از کارخسته می شدیم، بعد از اذان و اقامۀ نماز، نان را در آب روان و ذلال جوئی که از وسط مزرعه می گذشت خیس می کردیم و با ولع و لذ ت خا صی می خوردیم و ناگهان بهشت، باغ بزرگ بی سرو تهی را که شنیده بودم درآن قصرهای بزرگی است، می دیدم و وارد آن می شدم ـ حوریان را که درانتظارورود ما بودند می دیدم ـ ازاستشمام بوی نا شناختۀ «شراباً طهورا» و عسل که درجوی کنارما جریان داشت سرمست می شدم.

 

هیچ یک از ما حرف نمی زد و همه با هم در سکوت نیمه شب با قدم های بلند راه نا هموارو ناشناس را طی می کردیم و هرکسی در افکار خود غرق بود. حالا اسلام و میهن و آقا امام زمان به ما احتیاج داشت. حالا باید دِین خود را به میهن و اسلام ادا کنیم. نمی خواهم زیاد دربارۀ احساس خود بگویم چون شرحی است مشکل. فقط می گویم راه نمی رفتم، پرواز می کردم ـ سختی های گذشته مرا برای فداکاری آماده کرده بود، نان خشگ مزرعه، ناداری، سختی های زندگی و چند خرما، جیره روزانۀ چند روزاخیررا می دیدم و میدان مین را ـ یک قدم برداشتن و وارد بهشت شدن. آیا شما اگر به جای من بودید تردیدی به خود راه می دادید؟ یک قدم فاصله از جهنم زندگی و سپس بهشت جاودانی با قصرهای جواهرنشان، با حوری ها، با شراباً طهورا و... و... و … .

 

موقع عمل فرا رسید و به میدان مین رسیدیم . بعضی ها با شهامت قدم برداشتند و آنها را دیدم که چگونه در بهشت حل شدند. نوبت من که رسید در برداشتن یک قدمی که تا بهشت فاصله داشتم تردید نکردم. پای راستم را برداشتم و نمیدانم جائی گذاشتم یا در هوا معلق ماند.

 

* * *

 

لحظه ای بعد احساس زندگی کردم. در حال خلسه ای لذت بخش احساس حیات نمودم. در بهشت موعود بودم. تکان می خوردم ، یعنی دوباره زنده شده ام؟ پس درست می گفتند که آدم دوباره زنده می شود و به بهشت می رود. پلک های سنگینم را به سختی باز کردم، آسمانی سفید رنگ بالای سرم دیدم. صدای زمزمه ای بگوشم می رسید. آیا این حوریان بهشتی بودند که با هم نجوا می کردند؟ کم کم احساس زندگی جسمانی به من دست داد و اول لولۀ لاستیکی که در دهانم بود حسّ کردم، سپس طاق سفید اطاق، و بعد میله های پائینی تخت را دیدم ـ و دو فرشتۀ زیبا که بالای تخت مشغول معاینۀ من بودند، یکی دستگاه سنجش فشار خون را که به دست من وصل بود پمپ می زد و آن دیگری دست دیگرمرا گرفته بود و روی تشک فشار می داد. عجبا ! فرشتگان زیبا چه سبیل و ریش زمُختی داشتند؟

 

ـ الحمدلله! دارد به هوش می آید!

ـ خطر جدی فعلاً رفع شده است.

و دیگرصحبت فرشتگان قطع شد.

* * *

ـ امروز چه روزی است؟

ـ پنجشنبه است.

این صحبت دو فرشتۀ ریشو ولی مهربانی بود که من شنیدم. با خود فکر کردم اشتباه می کنند، چون ما دعای کمیل شب جمعه را هم خواندیم و حرکت کردیم . آن شب چه حالی داشتیم. تا ما نند من معتقد نباشید و در چنان حال و هوائی نباشید درک نمی کنید که درچه حال و خلسه ای، السلام و علیک یا ابا عبداله را ادا می کردم. درحالی که زارمی زدم ، چه شعف خاصّی دردل خود احساس می کردم. اُه! میدان مین! من که می بایستی در بهشت باشم؟ سوزش مختصری در بالای ران حس کردم. خواستم دست راستم را برای خاراندن به محل سوزش ببرم ولی قادر به حرکت دادن آن نبودم. مثل اینکه آن را بسته بودند. سرم را به طرف راست چرخاندم، عجیب است! یک کیسۀ پلاستیکی حاوی مایع قرم رنگی که به لوله ای وصل می شد بالای تخت آویزان بود. به داخل این لوله قطره قطره آن مایع می چکید و این لوله تا دست راست من ادامه می یافت و دست من ثابت و بی حرکت گویا با تسمه ای به تخت بسته شده بود. سعی کردم به سمت چپ نگاه کنم و از دست چپم با خبر شوم ولی گردنم هم ثابت و بی حرکت بود. سوزش بالای ران راستم کم کم افزایش یافت و بلافاصله پای چپم هم سوزشی بیشتر از پای راست نشان داد. هیچ کاری از من ساخته نبود. حتی نمی توانستم آخ از دهان خارج کنم. مانند آنکه آخ هم در گلویم گیرکرده بود. اگرچهرۀ مرا کسی می دید، شاید می توانست ازانقباض و چین های صورتم به شدّت دردم پی ببرد. با صدای دراطاق ریشوئی وارد شد و ریشوی دیگر هم به دنبال او آمد. یکی به دیگری گفت:

 

ـ مثل اینکه دردش شروع شده است.

ـ فوراً یک مسکن قوی

روکش تخت کنار زده شد و احساس سوزش مختصری درکپل نشانۀ تزریق بود و دقایقی بعد درد کاهش یافت و باز گوئی به دالان بهشت رسیدم و به سمت آن دستهایم را گشودم.

 

* * *

 

کجا می برینش؟! این داداش منه! نه ! نمی زارم ببرینش. نمی زارم ببرینش.

 

برادرم بود، با همان تبسم همیشگی، لباسی که آن روزاز خیاط گرفت به تنش بود ـ همان کراوات سرخ رنگ را زده بود و دو تا ملائکه با بالهای آویزان و چماقی به دست او را جلو انداخته بودند و می بردند. فریادهای من موجب شد که نگاهی به طرف من بیاندازند. هرچند از پشت سربالهای آویزان فرشتگان را داشتند ولی صورت آنها با دو شاخ بالای سرشان چهرۀ دیوهای شاهنامه را به یاد من آورد.

 

خواستم بدوم و جلوی آنها را بگیرم ـ آخر من شهیدم ـ لااقل می توانم برای برادرم شفیع باشم؟ ولی پاهایم به زمین چسبیده بودند. هرچه کوشش کردم اززمین جدا نمی شدند. با تمام قدرتی که درتنم داشتم به پاهایم فشار آوردم ولی پاها توی خاک فرو رفته بودند و زمین پاهایم را در خود گرفته بود. ازشدت فشارروی پاهایم، از خواب بیدار شدم. تمامی صورت و بدنم از عرق خیس شده بود. گوئی از استخر خارج شده بودم. چشمهایم را باز کردم. چهرۀ مات آدمی را دیدم. تصویرمحوی بود ولی کم کم روشن شد. این برادرمن است؟ همان لبخند همیشگی،همان لباس ده سال پیش که گذشت ده سالۀ زمان را به خوبی نشان می داد. اما واقعاً لبخندی روی لبش بود؟ تا صورتش را برگرداند، قطرۀ اشگ گوشۀ چشمش را دیدم که سرازیرشد. صورتش را به سمت دیگرکرد که من متوجه نشوم. فشاردستش را که دست مرا گرفته بود حس کردم. یک باره دردی دررانم احساس کردم که بی اختیار فریاد کشیدم و برادرم دست دیگرمرا هم گرفت.

 

ـ آرام باش! حسین! آرام باش! پرستار!

این بارزن یا دختری که مانند اشباح سراپا سفید پوش بود و فقط دو چشم و دهانش دیده می شد هراسان وارد اطاق شد.

ـ چی شده؟ چی شده؟

ـ هیچی! درد شروع شده است، مسکن!

ـ بازاحساس سوزش در کپل و آرام آرام راهی بهشت شدم.

 

* * *

 

دوباره درد مرا به دنیا آورد. چشمهایم را بازکردم. کسی دراظاق نبود و هیچ صدائی شنیده نمی شد. آهی کوتاه از سینه ام خارج شد و در همین موقع سرو کلۀ آدمی ازپائین تخت بالا آمد. برادرم بود، علی. به یاد آوردم چقدرباهم بازی می کردیم. چقدر قهرمی کردیم. چقدر آشتی می کردیم. تا ده سال پیش، هر پانزده روز یکباراز شهر به دیدار ما می آمد. از مدرسه، از درسها یش با ما می گفت. مرا تشویق به درس خواندن می کرد. گاهی کتابها یش را به من می داد و به من درس می داد و من در اثر کوشش های او خواندن قران و زادالمعاد را یاد گرفتم. اغلب صبح ها پس از نماز، با خواندن آیاتی ازقران احساس نشاط می کردم.

 

ـ حسین! چطوری؟

ـ آخ! ای! بد نیستم!

ـ اگه دردت زیاده بگوتا پرستاررا صدا بزنم.

ـ چی شده؟ من چطوری اینجا اومدم؟ مگه اینجا بهشت نیست؟ تو رو کجا می بردن؟ چرا به من گوش ندادن؟ آخه این جا چه خبره؟

 

ـ هیچی عزیزم! هشت روز پیش تو رو به این بیمارستان رسوندن، به آقاجان تلفن کردند و اونها هم به من خبردادند. من هم فوری بلیط گرفتم و اومدم ـ پریروزرسیدم و یکسره اومدم بیمارستان. ولی تو هنوزبی هوش بودی. دیروز کمی به هوش اومدی ، اما وقتی دردت شروع شد، یک مسکن قوی بهت زدن و خواب رفتی. دیشب هم باز دردت شروع شده بود و خیلی بی تا بی و آخ و وای می کردی که من دوباره زنگ زدم و پرستار اومد و یک آمپول دیگه بهت تزریق کرد، اما خوب خوابیدی، یعنی برات لازم بود که بخوابی. خیلی خیلی باید خدا رو شکر کنی که با اون وضع زنده موندی!

 

ـ مگه چی شده؟ من درست نمی فهمم. من چیزی یادم نمی یاد.

 

ـ همین قدربهت بگم از اون بیست و دو نفرفقط تو زنده موندی. اونم شا نس آوردی که پیش قراول ها همان موقع رسیدن و فوراً تو رو به عقب جبهه منتقل کردند و اونها هم با یک هلی کوپترکه برای آوردن وسا یل به عقب جبهه آمده بود ، تو رو به بیمارستان صحرائی فرستادند. ازاونجا هم بعد از اقدامات اولیه، فوری تورو با هوا پیما با عدۀ زیاد دیگری که طی عملیات به سختی زخمی و مجروح شده بودند به تهران فرستادند و اینجا تو رو عمل کردند و حالا خدا رو صد هزاربارشکرکه می بینم از بی هوشی دراومدی ..… حسین!... حسین …. چی شده؟ پرستار! پرستار! پرستار!

 

* * *

 

بالاخره دعای من مستجاب شد و آقاجان یک دوچرخۀ دست دوم برای من خرید. دیگه ازخوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم. سوارش شدم و مدرسه رفتم و برگشتم. شب منزل مادربزرگ مهمان بودیم و ازآن جا برای رفتن به خانه سواردوچرخه ام شدم. به خانه که رسیدم پیاده نشدم ، خواستم گردشی بکنم، به راه خودم ادامه دادم، از تقاطع اولی گذشتم، سرتقاطع کوچۀ بعدی یک چرخ گوشت بزرگ دیدم که هرکس که می خواست از آن جا عبور کند، او را به داخل آن می انداختند. وحشت کردم و فوراً فرمان دوچرخه را تاباندم و برگشتم. نزدیک همان چهارراه قبلی که رسیدم باز همان منظره را دیدم، یک چرخ گوشت دیگر وعابران را به داخل آن سرازیر می کردند. مجدداً دورزدم تا از سه راهی ما بین این دو چهارراه فرارکنم و از راهی دیگرخودم را به خانه برسانم. هرچه عجله می کردم و فشار به رکاب دوچرخه می آوردم، دوچرخه یواش تر می رفت. با هر جان کندنی که بود خود را به سه راهی رساندم و به چپ پیچیدم و در سه راهی بعدی خودم را به کوچۀ دست چپ رساندم. حالا دیگر راه زیادی نمانده بود. سرچهارراه بعدی که به چپ به پیچم، بیشترازچند قدمی با خانه فاصله نخواهم داشت. ولی مگراین پاها قادر به چرخاندن رکاب دوجرخه بودند؟ به هرحال، به نزدیکی چهارراه رسیدم ولی با زهم چرخ گوشت عظیم الجثه پیدا شد که عابران را به داخل آن می انداختند و ازآن طرف خون و گوشت و استخوان ریزشده خارج می شد. پاهایم حرکت نمی کرد ورکاب دوچرخه زیرپایم چسبیده بود. برای من همۀ کوچه ها به چرخ گوشت عظیم الجثه ای ختم می شد. آخ، وای، به دادم برسید. آخ آخ

 

ـ حسین! حسین! حسین جان! چیه داداش؟ چته؟ چی شده؟ …

تمام تنم خیس شده بود. گوئی مرا ازآب خیلی گرم بیرون کشیده و به هوای سرد انداخته اند، وعلی داشت مرا تکان می داد.

چی شده؟ چی بود؟ خواب می دیدی؟

من ما ت و مبهوت به او نگاه می کردم . نه دوچرخه ای در کار بود و نه کوچه، نه خانه، نه سه راهی، نه چهارراهی. من بودم و سرسوزن لولۀ سِرم به داخل رگ دستم و قطره های سرم که ازصافی می چکید، وعلی که دست مرا دردست داشت و وحشت زده می نمود، و پرستارکه یک لیوان آب به لب و دهان من چسباند و با ولع چند جرعه ای ازآن نوشیدم. شربتی گوارا بود. آهی عمیق ازدل برکشیدم.

 

ـ پس خواب می دیدم؟ هان؟ خدا را شکر، و آن چه که دیدم برای علی گفتم. دیدم که قطره های اشک از چشمهایش به روی دست من ریخته شد.

ـ آخه داداش حسین؟! با کدام پا می خواستی رکاب دوچرخه را بچرخانی؟!

من هراسان خواستم سرم را ازروی با لش بردارم و به پائین تخت نگاه کنم ولی قادرنبودم.

ـ هان! چطور؟! علی جان چطور؟ با کدام پاهایم؟!

ـ من خیال می کردم تو خودت می دانی که ازچه بلائی زنده جسته ای؟

ـ نه بلائی نبود! من و برو بچه ها به میدان مین رفتیم تا راه را برای حمله باز کنیم. من این چند روزه را فکرمی کردم در برزخ بین جهنم و بهشت می گذرانم. گاهی دربهشت بی خبری بودم و گاه در دوزخ وعذاب و باز هم بهشت!

ـ حسین جان، واقعاً فقط تو شانس آوردی. بهت که گفتم!

ـ چی رو گفتی؟

ـ گفتم که از آن بیست و دونفرفقط تو زنده مانده ای و واقعاً باید خدا را شاکر باشیم ـ شانس تو بود که پیش قراول ها رسیدند وتو را به عقب جبهه منتقل کردند.....

و اگرهردو پا یت را از دست داده ای ولی

ـ چی گفتی؟ من هردو پایم را از دست داده ام؟ پس چه جوری دوچرخه را رکاب می زدم؟

 

ـ آن رویا بود عزیز دلم! هنوز تا مدتها پاهای خودت را احساس می کنی ولی واقعیت این است که پاهای تو را ازبالای زانو قطع کرده اند! چاره ای هم نبود، اگرنه حالا نبودی. باید خیلی قوی باشی! هنوزهم دو عمل جراحی دیگر برروی قسمت بالای تنه ات مانده است، گفته اند خوشبختانه خطری ندارند و بعد هم دو تا پای مصنوعی برایت تهیه می کنند و البته مدتی هم زحمت تمرین کردن داری ولی می دانم که تو قادر خواهی بود همۀ اینها را پشت سربگذاری. داداش، من تو رو خوب می شناسم، می دانم چه آدم سمج و پشت کارداری هستی! نگذاردرد تو را مأیوس کند. عجا لتاً هم که مدتی روی تخت به سرخواهی برد. کتاب های زیادی برایت آماده کرده ام که بخوانی و مشغول باشی ها ؟

 

* * *

 

امروزحالم کمی بهتر است. چند روزگذشته کتابها روی میزپهلوی تختم نشسته بودند و انتظارمی کشیدند ولی کی حوصلۀ کتاب خواندن داشت؟ هنوزهم تا دیروزصبح دربرزخ بین جهنم درد و آخ و بهشت تسکین و بی خبری روز و شب می گذراندم. با خودم فکرکردم، یعنی احساس کردم که امروز می توانم دستم را درازکنم و یک کتاب را بردارم ! اولین کتاب روئی را برداشتم، کتاب هندسه به زبان ساده بود. یک ساعتی که با آن وررفتم بالاخره « قضیۀ حمار » را به من حمارحالی کرد. آری، واقعاً هم مثل اینکه « کوتاهترین فاصله بین دو نقطه یک خط مستقیم است» واز این چیز تازه ای که یاد گرفتم احساس غرورکردم.

 

از بس با قضیۀ حمار کلنجاررفتم، تا بالاخره با سوأل وجواب ازعلی توانستم آن را بفهمم، خسته شدم. کتاب زیری را که برداشتم شیمی بود. نه، حالا حوصلۀ این را ندارم. اما، تا چشمم افتاد به ردیف بعدی کتاب، اوه! قران مجید! فوراً آن را برداشتم. بوسیدم و باز کردم. وه! چه چاپ زیبائی! همان بود که می خواستم. سالها آرزوی داشتن چنین قرانی را داشتم. معانی آیات هرخط زیرهمان خط به فارسی چاپ شده بود. آیاتی چند از آن را خواندم و تصمیم گرفتم بعد ازهرنمازمقداری هم به تلاوت قران بپردازم. قران را بوسیدم و به جای خود گذاشتم. کتابهای شیمی و هندسه درجای خود به خواب رفتند و من هم درکنارآن ها روی تخت چشمهایم را بستم و برای اولین بارپس ازمدتها بنا به میل خودم به خواب رفتم.

 

* * *

 

امروزبعد ازنمازصبح تلاوت قران را شروع کردم و هذا کتابُ لا ریب فیه هدیً للمتقین را گرچه آهسته می خواندم ولی مانند آنکه آن قاری مشهورمصری مرا همراهی می کرد. جای همگی را خالی کردم. چه حالی داشتم. حالا که صبحانه را تمام کردم دستم به کتاب هندسه رفت و بازهم مقداری با آن وررفتم. مثلاً، « دو مثلث که دو پهلو وگوشۀ بین آنها برابرباشند،مساویند ». اگر قبول می کنی که فبهی المراد، اگرنه آن دو را روی هم می گذاریم. به این صورت که گوشۀ بین پهلوهای مساوی را روی هم قرارمی دهیم، چون این گوشۀها برابرند دو پهلوی آنها نیزروی هم قرارمی گیرند و بالاخره چون آن دو پهلومساوی هستند گوشۀ دوم وسوم آنها هم روی هم قرار می گیرند و می بینیم که دو مثلث مساوی هستند. علی هم کنارمن نشسته بود و ازمطالعۀ من لذت می برد و جواب سوأل های مرا می داد.

 

فعلاً کتاب شیمی را کنار گذاشتم و دیگری کتاب تمرین و یادگیری زبان انگلیسی بود.

 

ـ علی جان، تو که میدانی که من ازانگلیسی و امریکائی و استعمارچقدربدم می آید، این کتاب چیه که برای من آوردی؟

 

ـ نکنه تو خیال می کنی درکشورهای دیگرهمه کافرهستند؟ خیال می کنی مثلاً در امریکا کسی مسلمان نیست؟ کسی نماز نمی خواند؟ روزه نمی گیرد؟ سفرۀ حضرت عباس پهن نمی کند؟ روضه نمی خواند؟ فال نمی گیرد؟ نه عزیزم در آن جا هم همه جورآدم هست. وانگهی من بالاخره باید برای یکی دوعمل جراحی مورد لزوم تو را با خود ببرم و بالاخره اگرتوچند کلمه ای هم انگلیسی بدانی، مطمئن باش آن جا به درد ت می خورد. خلاصه مرا قانع کرد که الفبای انگلیسی راهم با او تمرین کنم و کم کم با خواندن و نوشتن بعضی کلمه های آن آشنا شدم. در این جهت هم علی را از پیشرفت خودم راضی می دیدم. به همان حالت دراز کشیده برروی تخت، کلاس های روزانه ای که علی برایم ترتیب داده بود، می گذراندم. گاهی بعضی از دوستان به ملاقاتم می آمدند و با آنها گپی می زدم. بقیۀ اوقات شبانه روزبه جزاوقات خواب، به خواندن و یاد گرفتن مطالب مختلف می گذشت. صریحاً باید بگویم که آشنائی و شناخت تدریجی جهانی که بدون پا در آن زندگی می کردم وطرزاستدلال هندسی مرا راضی و خوشحال می کرد، دریچه ای به دنیای نوینی بروی من گشوده بود و کم کم این طرزاستدلال را در افکار خودم و برای بعضی مسائل روزمره به کار می بردم. دیگر نمی فهمیدم دربهشت یا درجهنم هستم و یا در برزخ بین آنها! ولی می فهمیدم که روی تخت بیمارستان و تحت درمان عوارض ناشی ازصدمات وارده هستم و فعلاً پائی ندارم که بتوانم روی آن بایستم و تنها با کمک فرشتگان همین دنیا رفع احتیاجات ضروری روزمره ام را می کنم. دنیای من دنیای نمازو قران پس از نماز، و هندسه، شیمی، فیزیک، حساب، جبر، انگلیسی و....است.

 

* * *

 

امروزاول ذی الحجه است ومن تلاوت قران مجید را ازابتدایش درماه ذی القعده شروع کردم و موفق شدم هرروز یک جزو ازآن، به انضمام معنی فارسی آن را دقیقاً بخوانم و چقدرازاین مطالعه محظوظ شدم. درضمن درس های هندسه را هم دنبال کردم و « اگر قبول می کنی که فبهی المراد، وگرنه …واقعاً مجذوب این طرز استدلال شدم. شاید شاگردان در مدرسه این جمله ها را به سادگی ادا کنند و بگذرند و در امتحان هم نمرۀ بیست، یا عالی و یا هرچه... بگیرند ولی استنباطی که من دارم برایشان قابل درک نباشد، چون درزندگی من طرزفکری جدید پدید آورده است و دربرابرهرمسئله ای چرا؟ چرا؟ می گویم و به دنبال « فبهی المراد » می گردم.

 

امروزدربرنامۀ روزانه ام، بعد ازهندسه درس شیمی را نوشتم و با برادرم دربارۀ بقای ماده بحث کردم، « دریک تبادل شیمیائی مقدارمواد درگیر، کم یا زیاد نمی شوند، یعنی تقریباً ثابت می مانند» و دیگر، نمونه هائی ازتغییرات مختلف شیمیائی مانند تجزیۀ آب و ترکیب اکسیزن و ئیدرژن گرفته تا ترکیبات بغرنج تررا برای مثال بررسی کردیم. اگرچه موافقت یا عدم موافقت من اثری در صحت و سُقم این قانون تداشت، ولی در پایا ن بحث کاملاً آن را فهمیدم.

 

* * *

 

امروز چهاردهم ذی الحجه است و من سورۀ الحجر را با معانی آن خواندم وبا خواندن آیۀ نهم، « انا نحنُ نزلنا الذکرو انا له لحافظون » ، مطلبی که زیاد روی آن فکر کرده بودم، برایم حل شد. با روش « فبهی المراد»، این آیه به من فهماند که قران مجید تغییری نکرده است و همان قران است که خدا نازل کرده است زیرا اگر قبول نکنی ان وقت چنین مستفاد می شود که خداوند قدرت حفاظت از آن را نداشته است که نعوذاً باله یعنی کفر.

 

آخرالامرپس ازمدتی تفکرو زیروبالا کردن قضیه به این نتیجۀ قاطع رسیدم که « آنچه درقران می خوانیم همان است که بوده است و باید باشد و نمی تواند تغییر کرده باشد ».

 

* * *

 

امروزعلاوه بردرس های روزمرۀ قران و غیره شیمی هم دارم و بحث آن قانون بقای انرژی است، یعنی « انرژی خلق نمی شود وازبین هم نمی رود ولی می تواند تغییر شکل یابد » مثل تبدیل انرژی حرکتی به انرژی حرارتی و غیره . البته این را هم به خوبی درک کردم.

 

* * *

 

با مروردرقران مجید به سورۀ شعرا ، آیه یکصد و نود و پنج، آن جا که راجع به نزول قران آمده است، « بلسانٍ عربیٍ مبین » هم مرا قانع کرد که قران به زبان عربی روشن و آشکار و برای فهم یک عرب معمولی است. این اصل هم به معلومات من اضافه شد.

 

در اثربحث و گفتگوی زیاد باعلی خسته شدم. درحالیکه علی روی صندلی کنارتخت نشسته بود چشمهایم را بستم. به یاد آوردم دوران کودکی مان را که عمو مرتضی ازعلی عصبانی شده بود و می خواست تنبیه اش کند. علی دورحیاط می دوید وعمو هم به دنبال او. وقتی ازگرفتن اومأیوس شد، به من فرمان داد « بگیربیارش». من هم با چند باردورحیاط دویدن، علی را گرفتم. دست او دردست من بود و او را می کشیدم و او هم مقاومت می کرد. من بکش و او بکش و بالاخره علی باصدای آخ و واخ بلندی افتاد و بقیۀ ماجرا... آقا قصاب، شکسته بند محل دست علی را جا انداخت و زردۀ تخم مرغ و چیزهای دیگر را مخلوط کرد و روی آن گذاشت و با پارچه آن را بست. بی اختیارو خجالت زده، قطرۀ اشکی از گوشۀ چشمم سرازیرشد. علی دستی به سرم کشید ومرا دلداری داد که داداش طوری نیست. همه چیزدرست می شود. وقتی علت گریه ام را برایش گفتم، به خنده افتاد و پیشانی مرا بوسید و گفت چه چیزها را به یاد می آوری؟ من که فراموش کرده بودم.

 

* * *

 

این قضیۀ اگر قبول می کنی « فبهی المراد» وگرنه..... ول کن نبود ومن این روش را درمورد خیلی از مطالب استفاده می کردم و ازخود سوأل ها می کردم. محض مثال از خود می پرسیدم آیا « خلق الانسان من صلصالٍ کالفخار» ( سورۀ الرحمن آیه چهارده ) صحیح است؟ یا اینکه انسان محصول تکامل تدریجی موجودات زنده است؟ خلاصه افکارم حول وحوش خیلی ازمسائل دورمی زد. دیگرگذشت زمان به نظرم طولانی نبود. دغدغۀ آیا این صحیح است یا آن، مرا ترغیب می کرد به مطالعۀ منابع بیشترو بیشتری بپردازم.

 

دراین زمینه بدون غرض به مطالعه پرداختم و افکارخودم را بارها حلاجی کردم. تورات و انجیل را هم خواندم و به کتاب های فلسفی مختلف رو آوردم و با خط کش اندازه گیری « فبهی المراد » آن ها را با کتاب های درسی که در دسترسم بود مقا یسه کردم. هرچه پیش می رفتم، قداست بعضی عقاید در نظرم کمتر می شد و بی اختیارمی گفتم « متشکرم مین » که به اِزای ازدست دادن پاهایم به راه تحصیل دانش رانده شدم و همراه آن بیست و یک نفربه بهشت افسانه ای فرستاده نشدم. آری ، بازهم می گویم « متشکرم مین».

 

 

 

زـ بومی سیاتل

هزارو نهصد و نود وهفت

 

 

 

© 2010 Faramak Zahraie  |   Disclaimer  |   Contact Us