نویسندۀ زورکی

 

دفتررا برداشتم. قلم به دست گرفتم. چه باید کرد؟ بالاخره بیکاری مرا به نوشتن ترغیب کرده است. این هم یک نوع سرگرمی است. ولی چه بنویسم؟ آخرمن که این کاره نیستم. هرکس نوشتۀ مرا بخواند به من خواهد خندید. همه مرا مسخره خواهند کرد. هم اکنون صدای خواننده ای به گوشم می خورد و طنین مخصوصی در آن ایجاد می کند:

 

ـ برو بابا، هرکی بی کارشد و ازهمه جا واموند، قلم به دست میگیره.

 

و بعد خودم پاسخ می دهم:

 

ـ آن چه می نویسم از کجا معلوم که به چاپ برسد تا مورد استهزاء قرار بگیرد. نه، من برای خودم می نویسم. می خواهم سرگرم باشم. می خواهم زمان راکه بیست و چهارساعت آن درست بیست و چهارساعت می گذرد، فشار پای دقیقه های آن را که آهسته و سنگین بر روی سینه و مغز من سنگینی می کنند، کمی سهلتر، کمی آسانتر بگذرانم. نه، من نمی خواهم هیچ کس این نوشته را بخواند. حتی خودم هم یک بار دیگر این را نخواهم خواند. هم اکنون، در حالی که من مشغول بودم چند دقیقه گذشت. بسیار خوب، همین کافی است. چیز دیگری نخواسته بودم.

 

عجب آشوبی در مغز من بر پا شده است. تارهای عصبی با هم در کشمکش اند. بعضی می گویند که خیر، تو شایسته نیستی. بعضی دیگر فرمان می دهند: قلم را بیندازو بنشین. سرخود را بین دو دست بگیر و به فکر دیگری باش. کار هر بز نیست خرمن کوفتن. اما ،بعضی دیگر می خواهند: من خود را به بی عاری بزنم وبنویسم، از رو نروم، خسته نشوم و برای تسکین خاطرم تلقین می کنند:

 

ـ هم اکنون جند دقیقه گذشت. بسیار خوب.همین کافی است، چیز دیگری نخواسته بودی.

 

 

تسلیم شدم. آشوب بس است. چشم! جه کنم؟ نظر شما را می پسندم. آری، « چند دقیقه گذشت . بسیار خوب همین کافی است. »

 

بگذار کمی صدای تیک تاک ساعت که این قدر کند و سنگین گذشت زمان را نشان می دهد توی کلّۀ پوک من صدا نکند و کمتر مرا آزار دهد.

 

خوب، حالا چه بنویسم؟ من که اصطلاح های نویسندگان را خوب نمی شناسم. آخر من خودم را در کدام دسته قالب بزنم؟ نوول بنویسم؟ نوول یعنی چه؟ هان، یادم آمد. آن روزها معلّم فرانسه می گفت: نوول مؤنث نوو است، یعنی نو – تازه. پس باید چیزهای تازه بنویسم؟ یعنی هر کس تازه نوشت نوول نویس است؟ آخر این چه جور سبکی است؟ خیر، من سر در نمی آورم. خوب، باید مطالعه کنم. نوول های دیگران را بخوانم تا بفهمم موضوع از چه قرار است. ولی من که دراین گوشۀ دورافتاده نوول ندارم، کتاب ندارم، اینجا کتابخانه ندارد. بابا گذشتم نوول نمی نویسم. نوول نویس نمی شوم. این راحت تر است. صرف نظر بکنم، پس چه بکنم؟

 

باز تارهای عصبی به وُول وُول می افتند. یک دسته خنده را سر می دهند:

 

ـ دیدی که نویسندگی کارمشکلی است! بی خود خودت را مورد تمسخراین و آن قرار نده ! ولی تارهای مخالف به صدا در می آیند. بالاخره یکی فریاد می کشد:

 

ـ بنویس! بنویس! نترس! هرچه می دانی بنویس! اختیار را به دست قلم بده! آن خودش تکلیف خود را بهتر می داند! مگر نمی بینی؟ « چند دقیقه دیگر هم گذشت. بسیار خوب! همین کافی است. » و من هم دیگر مطیع شده ام. دیگر قلم به این زودی حاضر نیست انگشت های مرا رها کند. و آن تار عصبی باز تکرار می کندـ بنویس ! چند دقیقه گذشت. بسیار خوب! همین کافی است.

 

دستم شل می شود. مغزم به کار می افتد. باز هم صدای تیک تاک این ساعت لعنتی که مال عهد دقیانوس است، در این کنج تنهایی مرا ول نمی کند. ولی خوب، دیگر آن قدر وحشتناک نیست. فقط گاهی نرم و آهسته توی سرم صدا می کند: تیک، تاک. و گاهی هم نمی فهمم که آیا صدای تیک...تاکی آمد یا نه! حتماً ابروهایم گره خورده است. پیشانی ام چین دار شده و افکارم متمرکز شده است. در لابلای گذشته های دور و نزدیک دنبال چیزی می گردد. گم شده ای را می طلبد. چه بنویسم؟ این درد تازه ای شده است، اما، این به سختی آن موقع نیست که می نشستم و فقط به صدای تیک... تاک... تیک...تاک وحشت انگیز ساعت گوش می دادم.

 

خوب فکر می کنم و باز هم فکر می کنم . رئالیست بشوم یا ر وما نتیک. نو بگویم یا کهنه؟ نوشته ام را با « چنان که راویان اخبار وناقلان شیرین گفتارگفته اند »، شروع کنم، یا مثلاً از حافظ و سعدی پیروی کنم ؟ نا گهان آن تار عاقل خنده را سر می دهد. می گوید:

 

ـ بابا نکنه دیوونه شده ای؟ تو را چه به این حرفها؟ حافظ و سعدی، آن شعرای والا مقام کجا و تو بی چارۀ احمق کجا؟ وانگهی ، آن ها طبع روان و موزونی داشته اند. تو درنوشتن چند سطر سادۀ بدون وزن وامونده شده ای. می خواهی شعر بگویی؟

 

راست می گوید. واقعاً این چه حماقتی است که یقۀ مرا گرفته ورها نمی کند؟

 

عرق سردی پیشانی و همه تنم را می پوشاند. دست هایم به پهلو می افتند. چیزی نمانده است قلم هم ار لای انگشت هایم خارج شود که باز آن تار لعنتی صدایش را سر می دهد:

 

ـ ساعت را نگاه کن!

 

بی اختیار سرم را که روی گردنم برگشته است بلند می کنم. چشمهایم به سختی باز می شوند. نگاهم همه جا را سیر می کند تا روی صفحه ساعت می ایستد. چند ثانیه نگاهم ثابت می ماند. عجب! آن عقربه بزرگ که یواش یواش جلو می رفت و به خواهش های من که ازاو می خواستم ، « ای عقربه ساعت، برو، جلو برو. کمی تندتر، ترا به خدا این قدرمرا عذاب نده. » ، اکنون، خودش بدون کوچکترین التماس و التجای من یک دور کامل گشته است. و آن عقربۀ کوچکتر که قبلاً آن قدر کند و سنگین جلو می رفت که به نظرم ساکن می نمود، حالا یک دوازدهم صفحۀ ساعت را طی کرده است ، وزنه ای هم که در انتهای زنجیر ساعت آویزان است، مقداری پایین رفته است. آری گذشت زمان هم امری نسبی است.

 

دراین هنگام، با صدائی که طنین انداز می شود گذشت، و چه خوب هم گذشت! » ، سر شوق می آیم . از افسردگی چند دقیقه پیش خبری نیست. و آن دسته تارهای عصبی موافق همه با هم به صدا در می آیند: « گذشت، گذشت، چه خوب گذشت و چه زود هم گذشت. بسیار خوب، ما هم همین را می خواهیم . ».

 

حالا مصمم ترم . دیگر نویسنده شده ام . امّا، نویسندۀ زورکی!

 

 

* * * * *

 

نشسته ام، ولی دیگر نگاهم به روزنه های مختلف کاه گل های اطاق نمی چسبد. خیره می شوم که به آنها نگاه کنم، اما دیگرپیدا نیستند . شمارش تیر های اطاق – اندازه گرفتن طاقچه ها، مهندسی در بارۀ هلال های بالای طاقچه ها، که این خوب قرینه نیست، آن کمی کج است، آن تیر طاق سینه داده است، اوه ! سوسک ها و حشره ها آن تیررا سوراخ کرده اند، یا مثل اینکه آن یکی تیر را موریانه خورده است، و..... تمام شد. من آدم دیگری هستم. دیگرمطالب کتاب شرح امثله، یکی از کتاب های محدود و موجود در اطاق، مرا عصبانی نمی کند.

 

به یاد می آورم که چند بار خواندم که ضََرَبَ در اصل اَلضَرب بود.... یا ضاد، فأالفعل، و رأ، عین الفعل، و بأ، لام الفعل است. و ..... نه، دیگر آن در کج و کولۀ اطاق به من دهن کجی نمی کند. دیگر قیافۀ آن کودک معصوم و کوچولوی صاحب خانه که واقعاً مانند کرم توی زباله ها و آب های کثیف می لولد آزارم نمی دهد. دیگر نمی خواهم آن صورت ظریف و گلرنگ پوشیده از یک ورقۀ ضخیم گرد و خاک و کثافت، که قلبم را سخت می فشارد، مرا مشغول کند. حتماً باز هم مرغ و خروس ها روی تک درخت حیاط این طرف و آن طرف می پرند گاهی صدای به هم خوردن بال و پرآن ها را می شنوم. اما دیگر این ها تنها سرگرمی من نیستند. بالاخره،من هم نویسنده شده ام.

 

عجب! این تارهای عصبی من از مسخره کردن من دست بر نمی دارند. مثل این که از اذیت کردن من شاد می شوند. هنوز جملۀ « بالاخره،من هم نویسنده شده ام . » ، تمام نشده است که همه با هم می گویند « بله، نویسنده زورکی » . اما صدای خندۀ آن ها هم کم کم محو می شود.

 

چشم های ور قلمبیدۀ لیلی که روی پردۀ قلم کارجلوی در اطاق، در کنار مجنون عاشق نشسته است و برای او نازو عشوه می کند، آن سینی میوه که معلوم نیست چرا پائین پای آن ها گذاشته شده است، تنگ شراب و پیمانه هایش درطاقچۀ پشت سرشان، دورنمای خورشید وکوه و درختها و زمین که همه با هم، از پنجرۀ اطاقشان پیدا است، وعیب و نقص های دیگری که من، با وجود همۀ نادانستنی هایم، در این تابلوی لرزان پیدا کرده ام، دیگرتنها سرگرمی عذاب دهندۀ من نیستند. من به عذاب تازه ای دچار شده ام: چه بنویسم؟ چه بنویسم؟

 

فکر می کنم. باز هم فکر می کنم. خوبست از آن روزها که از مادرم تقاضای صنّار پول تو جیبی می کردم و او فقط یک شاهی به من می داد و می گفت: « هم این هم اگه بابات بفهمه دعوا می کنه» بنویسم؟ یا از آن روزهای سرد زمستان که با یک لا کُت مدرسه ای مثل بید می لرزیدم و دست های کوچک از سرما یخ زده ام را دم دهانم می بردم و نفس گرمم را به آن ها می دمیدم تا کمی گرم شوند، بنویسم؟ از آن روزها که پدرم به خاطر دست تنگی در خریدن کتاب و دفتر من تأ خیر می کرد، و در اثرسرزنش های آقا معلم که هنوز هم برای من خاطرۀ دردناکش باقی است : که هی سرخ و زرد می شدم و به روی خود نمی آوردم، یاد کنم؟ ازمیزو نیمکت های کلاس درس با لکه های جوهر و مرکب، سوراخ های جای سوزن، نوشته های یادگاری و نقش و نگارهای درهم و برهم روی آن، جایی که ده ها و ده ها کم و بیش هم قد و هم سال من نشسته بودند و خواهند نشست یاد کنم؟ یا از آن شبها که به انتظار پدرم و به اصطلاح شام می نشستم و روی کتاب و دفتر مشقم چرت می زدم و گاهی به مادرم که روی سجاده با آن قیافۀ ملکوتی اش نشسته و به نیایش خدا مشغول بود چشم می دوختم و باز هم به چرت می افتادم، تا این که صدای در خانه نوید آمدن پدرم را می داد و سفره پهن می شد وکمی بعد صدای بلند و فریادمانند پدرم که از بی رمقی، شوری، یا بی نمکی آبگوشت شکایت داشت و مادر بی چاره ام را به باد ملامت می گرفت، و جواب های مادرم که با صدای گریه اش آمیخته می شد وجان مرا آتش می زد و خواب را از سرم می پراند، بنویسم؟ از لقمه های کوچولوی نان و آب گوشت که با ولع به حلق ام فرو می بردم بگویم؟ یا از قطره های خون دلی که با آن پایین می رفت و مری و معده و خلاصه تمام هستی، کودکی، جوانی و همه چیز مرا می سوزاند یاد کنم؟

 

باز صدای نا به هنگام یک تار مزاحم رشتۀ افکارم را پاره کرد. « چه کار می کنی؟ چه می خواهی بنویسی؟ می خواهی به اصطلاح خاطرات بنویسی؟ دلم خیلی به حالت می سوزد. آخر تو که قابل نیستی که کسی نام تو را ببرد. یا حتی ترا یاد کند. دست ازاین فکر بیهوده بردار. خاطره نوشتن مخصوص اشخاص بزرگ و نام آور است. مثلاً تو می خواهی خود را در ردیف گاندی یا نهرو یا..... بگذاری؟ صدای مخالفی بر نخا ست. همۀ اعصا ب اطاعت کردند و خود من هم بیدار شدم. انگشت هایم شل شد. قلم از لای آن ها افتاد. ازهم وا رفتم. هیچ شده است که با نیروی زیاد به کاری مشغول باشی و ناگهان کسی ازراه برسد و فریاد کند: احمق! چه می کنی؟ اول گیج می شوید و به او زل زل نگاه می کنید و گفتۀ او را درک نمی کنید. وقتی او در ادامۀ گفتارش با دلیل شما را متوجه می کند که دست به کار بیهوده ای زده ای، یک باره همۀ آن نیرو را از دست می دهی و در جای خود سرد می شوی، من هم با شنیدن صدای درونیم، در جای خود خشگم زد. به دیوار اطاق، به کاه هایی که در بین گِل روی آن اندوده شده بود، خیره شدم. می خواستم بین آن ها، بین کاه ها ارتباط مشخصی پیدا کنم. شکل هندسی برای آن ها بیابم. آهان، آن چهار تا کاه اگر کمی کشیده تر بودند، با هم یک چهار ضلعی نا منظم تشکیل می دادند، و آن سه تا مثلث. بعد در آن میان قیافۀ آن پیرمردعمله را دیدم که خاک را به صورت چاله در آورد و به داخل آن آب ریخت ، با بیل آن ها را مخلوط کرد و بعد به آن کاه اضافه کرد. خوب با بیل به هم زد و به استاد بنّا که با لحن مخصوص خود می خواند « یالا، گِلوُ بیار » گفت: آوردم. زنبه را پر کرد . استاد یک مشت کاه گل با دست چپش برداشت. روی دیوار خشتی مالید و بعد روی آن را ماله کشید. به این ترتیب دیوار های اطاق را کاه گل کردند. اول رنگ قسمت های مختلف دیوار ها متفاوت بود. یک جا کمی خشک شده بود یک جا نم دار بود و یک جا خیس بود. بعداً، همۀ دیوارها خشک و یک رنگ شد. حالا چند سال است که بدنۀ دیوارها در اثر هوا، تماس جارو، و چیزهای مختلف سائیده شده تا به این صورت در آمده است.

 

دوباره صورت چروکیدۀ حاکی ازثحمل رنج و زحمت عمله را دیدم و بعد نگاهم ازروی کاه گل دیوار چرخید. صورت عمله هم دنبا لش آمد. نگاهم ازروی طاقچه رد شد و باز هم آن طرف تر، رفت روی صفحۀ ساعت ثابت ماند. به نظرم آمد یک تابلوی نقاشی است. عکس عمله را برای تجلیل اززحمات ، به مناسبت یاری اش درساختن این خانه، ساختن دنیائی به این کوچکی و پی در رفتگی، در این تابلو نقش کرده اند. صورتش کم رنگ شد. بازهم پریده رنگتر، و ناگهان نا پدید شد. در همان محل بازهم یک دایره سفید که به دوازده قسمت شده بود، با دو عقربۀ کوچک و بزرگ که زاویۀ منفرجه ای تشکیل می دادند نمایان شد. دقت کردم که بفهمم چند ساعت گذشته است. ولی نمی دانستم چه وقت شروع به کار کرده بودم و چه قدر گذشته است. حتماًچند ساعتی گذشته بود. خیلی خسته و کوفته شده بوم. دیگر مغزم کار نمی کرد. آهسته و یواش مانند بیماری که دورۀ نقاهت خود را می گذراند بالش را پیش کشیدم . سرم که مانند بار سنگینی روی گردنم فشار می آورد روی آن گذاشتم و دیگر هیچ نفهمیدم.

 

* * * * *

 

صدای قوقوله قوقوی خروس از خواب بیدارم کرد. هوا روشن شده بود. از پنجرۀ بی شیشۀ بالای در، آسمان آبی و تک وتوک ستاره هایی که هنوزهم در برابر روشنی صبح مقاومت می کردند دیده می شد ند. یادم آمد که شب قبل مجبور نشدم با نگاهم ماه را از آن گوشۀ پنجره به گوشۀ دیگرش بدرقه کنم. به تصور درسایه روشن های ماه مشغول نبودم. تصویر های مختلف از کلۀ سگ گرفته تا مرتع و چرا گاه گوسفند ها با لکه های موجود در ماه نسا ختم. قور قور قورباغه ها را نشنیدم. و تیک....تاک. تیک....تاک هول انگیز ساعت در آن تاریکی شب مرا ناراحت نکرد.

 

چیزی که به خاطرم می رسد آن که چند بار دیدم صفحۀ ساعت با عقربه ها همه دور برداشته بودند و با سرعت عجیبی می چرخیدند. و دیگر هیچ.

 

بر خلاف شبهای قبل که خود این خواب موجد ناراحتی وخستگی بسیار بود، خواب دیشب خستگی را از تنم خارج کرد. حالا شاداب ترم. دیروز مغز و اعصاب من کار سنگینی را انجام داده بودند. آخر نوشتن برای آدم تازه کارو ناشی مثل من آسان نیست. برای نوشتن هر جمله باید با تیشه گوشه و کنار مغزم را کند و کاو کنم تا کلمه ها را بیابم و بعد آن ها را رد یف کنم و روی کاغذ پهلوی هم بگذارم، کاغذ را سیاه کنم تا نزد خود دل خوش شوم که بله من هم نویسنده شده ام! هنوز لذت این خوشی را احسا س نکرده، و یا شیرینی اش را نچشیده بودم که باز فریاد: « بله ! نویسندۀ زورکی ! » همۀ نشئه حاصل از این دل خوشی را از سرم خارج کرد. این بازی اعصاب آدم را خرد وخمیر می کند ولی هر چه باشد، من از آن خوشم آمده است. چون سر گرم شده ام. و بخصوص دیشب پس از مدت ها خواب خوبی رفتم. و این پیدایش مرحلۀ جدیدی را در تنهائی این زندگی به من نوید می دهد.

 

ببین، هنوز کلمۀ خوش آب ورنگ و روح افزای « نوید » روی صفحۀ دفترنیارمیده است که مغزم صدا می دهد: چه بنویسم؟ چه بنویسم؟

 

شعر و شاعری که مخصوص آن هایی است که دارای قریحۀ آن هستند. نوشته های ادبی هم برای من که هنوززمینۀ کافی و وافي آن را ندارم کار عبثی است. خاطرات هم که جای خود دارد. یک آدمی مثل من، یک روز به دنیا می آید و حد اکثر یک کیلو شیرینی به مناسبت ورودش تقسیم می شود. بعد هم اگربه خواست خداوند زنده بماند، دیر یا زود، زیربار سنگین زندگی خرد می شود و فقط با چند فاتحه خروجش اعلام می گردد، اصلاً قابل ملاحظه نیست.

 

آهان، من هم قهرمانی پیدا می کنم و سینه اش را با زرق و برق مدال ها پر می کنم. حادثه های چندی در اطرافش می سازم و بعد او را از همۀ آن ها پیروز و سر مست بیرون می آورم. هم خودم سر گرم می شوم، هم این که اگر روزی خدای نکرده کسی به این نوشتارنظری افکند، او هم مشغول خواهد شد.

 

این بد فکری نیست. خوب حالا چه جور قهرمانی پیدا کنم. قهرمان من مثل ناپلئون باشد، کشوری را فتح کند، سرداری نامدار شود، برای بیشتر نامدار شدن جوان ها را به صف کند، بزند، بکشد، بسوزاند، پیش برود، نقشه بکشد، نقشه هایش ماهرانه اجرا شود و جلو برود، باز هم جلو برود، تا یک جا بماند، بعد عقب گرد کند، به همان نقطۀ اول باز گردد و همان جا مثل برف آب شود؟ بعد، حریف و جنگ جوی مقابل او، رشته های او را پنبه کند، باز همان جا راکه او سوزاند، دوباره بسوزاند و پیش برود، مادرها را دوباره عزادار کند، برود تا آن جایی که اولی آب شد. آن وقت نگاهی به نفرهای خود انداخته و با افتخار بگوید: « دیدی چه کردم؟ » صدای آفرین هم از دور و بر اوبلند شود، همه تعظیم و تکریمش کنند و بعد هم دنبال او بر گردند سر جای اول؟

 

« نوشتن و پروراندن سرگذشت چنین اشخاص بزرگ! مستلزم آشنایی به فنون جنگ و نبرد است. ایجاد قهرمان بزرگ، نویسنده بزرگ می خواهد. دست از این کار بدارو ما را هم به جنب و جوش بی جا وادارمکن.» این امر چنان محکم از طرف رشته های عصبی صادر شد که جای چون و چرا نداشت.

 

قهرمان من لطیف است وسینه اش پر ازمدال افتخار نیست، اما یک مدال برلیان با تلألوی خاصی دارد. پیراهن ابریشمی ظریفی پوشیده است که در پایین آن یک چاک بلند به چشم می خورد. ازلای این چاک گاهی ساق بلورین وزمانی ران مرمرین دلبری می کنند. در بالا هم چاک دیگری دارد که چاک پستان است.

 

این که اول از چشم های شرربارش نگفتم تقصیر خودت بود. وقتی گفتم لطیف است فوراً به چاکش خیره شدی. من هم چون نخواستم دل آزرده شوی، از هم آن جا شروع کردم. ولی خودم دیدم که صورت خوشگل و ملوسش از بین گیسوان تاب دار طلایی اش درخشندگی خیره کننده ای دارد و لبان ماتیک مالیده اش می تواند اثر خود را روی پیراهن سفید و اطو خوردۀ عاشقش باقی گذارد .. حوصله داشته باش! می بینم که آن چنان چهرۀ خود را ماهرانه با لایه ای رنگین پوشانده است که من و تو هیچ کدام زردی و پژمردگی اش را نمی بینیم . مژگان نیزه مانند قلابی درزیرخط مدادی کمان ابروها یش آماده اند دل هرعاشقی راهدف قراردهند . گوشواره های طلایي با نگین های درشت قرمز گوش ها یش را زینت داده اند.

 

صبر کن ! می بینم که حتی بندهای سینه بند ش از زیرپیراهن اش به روشنی دیده می شوند. پنج تا دل توی دستش دارد. یکی را خالصانه و صمیمانه با سر انگشتش به شوهرش تقدیم می کند. و چهارتای دیگر را نگاه داشته است تا به نوبت در اختیار عشاق سینه چاک قرار دهد.

 

بالاخره داستانش به آنجا پایان می یابد که با گلوله ای از هفت تیر شوهرش، عاشق کشته می شود و معشوق در بیمارستان بستری می گردد. پس از چندی هنگامی که هنوز شوهر به جزای عمل احمقانه اش در زندان شب و روز می گذراند، بیمارستان را ترک می کند و پس از گذراندن دوران نقاهت، سه عاشق دیگررا می یابد و در جستجوی دو صا حبدل دیگر است تا باز هم آن دو دل له شدۀ بی مشتری را به آن ها عرضه بدارد.

 

قهرمان دیگرم خشن است. شانه های پهن ، سینه برجسته، سبیل های پر پشت تابیده و کلاه مخملی سیاه از ویژه گی های اوست. پیراهن او یقه باز است. زحمت سنگینی کت سیاه خود را به شانه ها و سینه و پشتش تحمیل نمی کند. فقط انگشت شستش را ما نند چوب رختی نگاه می دارد و کت را از بالای شانه اش روی آن آویزان می کند. این نیز سبب می شود که عضله های بازوهایش روی هم جمع شوند و بر ابهت او می افزایند. از شلوارش چیزی نمی گویم. فقط سیاه است و کمر آن با یک کمربند قلاب درشت تزیین شده وکارش آن است که قلاب آن در وقت لازم محکم بر سر حریفان فرود می آید و آن ها را از میدان بدر می کند.

 

درعرق فروشی سر محل چند گیلاس می زند و عربده کشان تا سر بازارچه می آید و آن جا می ایستد. صدای نعره اش در بازار می پیچد. دل همۀ بچه شیرهای محل را به لرزه در می آورد. چاقویش به زمین فرو می زود و هَل من مبارز می گوید. بعد خسته وکوفته راه خانۀ صغرا، معشوقه اش را در پیش می گیرد. روز بعد که آثار مستی از سرش می پرد، مخلص همه حتی ضعیف ترین آدم ها می شود و چه بسا برای آن ها حاضر به فداکاری هم باشد. این موجودی قابل مطالعه است، اما بررسی آن آدمی وارد و مطلع می خواهد.

 

قهرمان بعدی من پلیس است. پلیس وظیفه شناس وقانون دان، مطیع و فداکار، از کسی چیزی، حتی پول چای هم قبول نمی کند. همۀ دزدها از او حساب می برند. هر مجرمی که به چنگش بیفتد راه گریزی ندارد. از او تا اقرارنگیرد دست بردار نیست. اگر هم سرسختی به خرج دهد، مهم نیست. این پلیس وظیفه شناس راه کار را می داند. هم سوزن در اختیار دارد و هم دست بند. سپس دزد را به دست قانون می سپارد. قهرمان من کاری ندارد که چرا دزد دزدی کزد. این به او مربوط نیست، گرسنه بود، کار نداشت، مادرش مریض بود، پول برای دوا و دکتر نداشت، فرزندش مرد و پول کفن و دفن نداشت و یا زنش بار دار بود و خرج زایما نش را نداشت. این گرفتاری ها به کارقهرمان من ارتباطی ندارد. او وظیفه ای دارد قا نونی . قانون هم چشم و گوش ندارد، و اگر هم دارد مخصوصاً به هم می گذارد که نه پیراهن ژنده ای ببیند و نه فریاد استغاثه ای بشنود.

 

این قهرمان هم همین طور که جلو آمد، دنبال دیگران راه افتاد رفت، و نفر بعدی پیدا شد. این یکی وزیر است. پدرش وزیر بوده است ومادرش زن وزیر، و خودش هم حالا وزیر است. و آن روزها هم که هنوز وزیر نشده بود، آقا زادۀ وزیر بود. زندگی اش زیر وبم نداشته است، سرازیری و سربالایی ند یده است. همه اش سربالایی بوده است. اما، چیزهای دیگری هم هست. از نخستین عشق او با دختر صغرا سلطان، خدمتکار خانه، تا آخرین عشقش با پری، زن فعلی اش و غیره و غیره ...

 

ولی شرح همۀ این ها یک نویسندۀ زبردست وکله گُنده می خواهد. زبردست برای آن که بتواند تمام ماجرا ها و ریزه کا ری های آن را شرح دهد، وکله گُنده که سرش توی سوراخ نرود!

 

« نه، این کار تو نیست! » تارعصبی مزاحم چنان نهیب زد که من ازجا پریدم و نگاهم از روی دفتر به فضای خارج از پنجرۀ اطاق افتاد. در حالی که قلم در دستم بود، کمی ما ت و مبهوت وبی اراده نگاهم به آن فضا ثابت ماند. نمی دانم این حالت چه قدر طول کشید. ولی وقتی به خود آمدم ، احساس کردم از همۀ آن ها بیزارم. نه زرق و برق مدال های آن و نه لطا فت پاهای این، نه نعره و عربده های آن، و نه قیافۀ ثابت و بی تزلزل این، و نه کوس و کرنای آن دیگری، هیچ یک نمی تواند به زور دراین « نویسندۀ زورکی » ، حسّ به نوشتن را برانگیزد.

 

دیگرحتی نگاهی هم بدرقۀ راه آن ها هم نکردم. بگذار بروند، دور شوند و اطاق کاه گلی این مرد دهقان، صاحب خانۀ عزیز مرا بیش از این جولانگه خویش قرار ندهند. از آن ها فرار کردم. به رختخواب پناه بردم، چشم هایم را بستم و آن قدر بسته نگاه داشتم تا خواب مرا درربود.

 

* * * * *

 

شبح رنگ پریده ای از دور پیدا می شود، پیش می آید، اوه ! آن ها چیه که برق می زنند ؟ آهان! مدال هایش هستند. معلوم می شود کارهایی خارق العاده به انجام رسانیده است. به نظرم خیلی ازهم سنگرها یش جان داده اند، تا او با زرنگی جان خود را نجات داده است. و یا شاید هم یک حرکت کوچک، گلوله ای را که می بایستی در مغزش جای گرفته باشد، تصادفی از پهلوی گوشش سوت زنان رد کرده است؟ سینه اش را به زور پیش داده است. دو دستش را کمی از پهلوها یش دور نگاه داشته است، تا بر جبروت و ابهت خود بیافزاید. جلوتر می آید، برق چکمه ها یش هنگام حرکت جالب است. شلوارش سفید است، به پایش چسبیده، کتش شبیه کت ناپلئون است. اما من این کلاه او را در هیچ یک از عکس های ناپلئون ندیده ام. سبیل از بنا گوش در رفته اش مانند دو شاخ بز از دو طرف کشیده شده است. پیش می آید و چشم های دریده اش متوجۀ من است. نه ! این که ناپلئون نیست، ولی حتماً سردار بزرگی است. دستش را بالا می برد و با انگشت اشاره اش مرا تهدید می کند. چیزها یی می گوید، حتی مثل آن که نعره می زند، ولی من جز حرکت لب هایش چیزی درک نمی کنم. به سمت من می آید. من از حمله اش بیمناکم ولی قدرت حرکت ندارم، می خواهم بلند شوم وفرار کنم، اما مثل این که پاهایم به زمین چسبیده اند. به خودم فشارمی آورم و زور می زنم تا آن ها را از زمین جدا سازم. خیر، سخت چسبیده اند و از جای خود نمی جنبند. سردارهمین طور جلو می آید و در چند قدمی من نا گهان مسیرش را تغییر می دهد وبه سمت راست می پیچد. از خود می پرسم: خُب، چرا؟ به گمانم تکان نخوردن مرا قدرت من فرض کرده، آن گاه که تهدیدهایش را بی اثرمی بیند، راهش راکج کرده، دور می شود. دنبالۀ کتش با حرکت پاهایش تکان می خورد. دست ها یش را پشت کمرش زده است وبه راه خود ادامه می دهد. هرچه پیش می رود و فاصله اش ازمن بیشتر می شود، کم رنگتر و پریده رنگتر به چشم می می آید ، تا در سمت راست بیابان، نزد یک کوه ها کاملاً نا پدید می گردد. ولی من هنوز هم به راه رفتۀ او چشم دوخته ام و هنوز محلی را که او محو شده است زیر نظر دارم.

 

از همان جا نقطۀ سیاهی پدیدار می گردد، درشت تر می شود، نقطه های دیگری هم دور آن یک یک پیدا می شوند، جلو می آیند و هرچه نزدیک تر می شوند روشن تر می گردند. هنوز وحشت چند دقیقه قبل من زائل نشده است. تصوّر می کنم سرداربرای تنبیه من، این بار گروهان خود را آورده است! برخود می لرزم. می خواهم فکر چاره ای کنم. ولی مغزم به من یاری نمی رساند. کم کم صدای آهنگ ملایمی به گوشم می خورد. به تدریج، با بلندترشدن آهنگ، به جای سیاهی ها، اشباحی می بینم که هر کدام آلتی موسیقی در دست دارند. ازسردارخبری نیست. ولی در میان آن ها زیبا روی طنازی می بینم که آهنگ موسیقی را با حرکت های ملایم و دلپذیری همراهی می کند. اعصابم که سخت نا راحت و متشنج بودند آرام می شوند. عرق سرد و مطبوعی سراسر تنم را فرا می گیرد. عضله های صورتم که فشرده و منقبض بودند راحت می شوند. خودم نمی بینم ، ولی حسّ می کنم که لب هایم برای تبسمّی ملایم از هم باز می گردند.

 

تا کنون چنین حرکت های نرمشی موزونی ندیده و چنین آهنگ دلپذ یری نشنیده بودم. گیسوی او هم آهنگ با زیر و بم نوای موسیقی ، به دور چهرۀ درخشان او موج بر می دارد. برای توصیف این صورت زیبا، همراه با موهای دل آویز، و اندام موزون هیچ توصیفی بهتر از « زیبای بدون نقص » نمی یابم. تنش را یک تور لیمویی رنگ می پوشاند. فقط سینه بند و تُنکۀ سُرمه ای رنگش حاجب ماورأ هستند. به خوبی می بینم چه آفریدۀ لطیفی درزیر این تور موج برمی دارد. هیچ حرکت ناموزونی دراو نمی یابم. حرکت اندام های او چنا ن وزن و ریتمی دارند که اگر نوای موسیقی هم نباشد، می توانم به سهولت نت های آهنگ آن را بنویسم.

 

سرخوش ازاین لذت وصف ناپذیرهستم که آهنگ ریتم مخصوصی پیدا می کند. چند ثانیه تند و ریز و چند لحظه ملایم و کشیده، فاصلۀ ریتم ها کم و زیاد می شود. سپس تقریباًً هم اندازه و طولانی تر می گردد. گوش و چشمم پرازآهنگ و هنر شده است. میل دارم گوش هایم به اندازۀ دروازه وچشم هایم آن قدر که ممکن است گشاد شوند تا به توانم این لذت وافر را بیشتر در آن ها جمع کنم. حرکت های زیبا روی طنازهم با آهنگ موزیک، تند و ملایم می شود. نا گهان، پس ازیک سلسله پیچ وخم های تند، هم وزن ریتم موزیک به یکی از شبح ها نزدیک می شود. درست وقتی که ریتم ملایم و کشدار می شود، در اغوش او قرار می گیرد. دهان من باز تر شده، سخت تعجب می کنم! کمی بعد، هنگامی که دوباره ریتم تند می شود، « او » از آغوش آن شبح خارج می شود، حالت عادی خود را باز می یابم. با حرکت تند پاها به طرف دیگرروان می شود و دوباره با تغییرریتم ، زیبا روی را درآغوش شبح دومی می بینم ودرریتم تند بعدی.... زیاد ازاین صحنه به خاطر نمی آورم. مغزم به چیز دیگری مشغول شده است . در کشش ریتم بعدی که او را درآغوش سومی می بینم، قلبم فشرده می شود. لب هایم به هم می آیند وروی هم چفت می شوند، صدای قفل آن ها را هم می شنوم. لب بالایی ام جمع می شود و نوک بینیام بالا می رود. هنوز آثار لذت قبلی بر روی اعصابم تمام نشده است، که صورتم منقبض و درهم می شود. دو احساس متضاد درمن پیدا شده است، یک حالت انبساط و کشش عصبی حاکی از لذت فراوان و یک حالت انقباض ودرهمی، حاکی از نفرت و انزجار!

 

در این کش و واکش بودم که دور« او » تمام شد و به سمت من آمد. لک های زیادی روی صورت و بدنشبه چشم می خورد. هرچه نزدیک ترمی آمد تغییر قیافه اش آشکارتر می شد. نمی دانم بوسه های گناه آلود اشباح چه اثری داشت که پري طناز، هم چون آن زن قشنگ دو هزار ساله که در آتش جاویدان پیر و شکسته شد ، گیسوانش به صورت موهای سفید، اما تُنُک و درهم برهم در آمد، صورتش چروکیده و اندامش تکیده شد. تا چند قدمی من پیش آمد و درحالی که من از وحشت نعره ای کشیدم، افتاد و همان جا به زمین فرو رفت . اشباح ازاطراف به آن سوی رفتند و یک به یک درهمان نقطه محو شدند. من هم که قفل دها نم باز شده بود و همان طور لب هایم از هم دور مانده بودند، با چشم هایی ازحدقه درآمده به نقطۀ مذبور می نگریستم. بیابان را سکوت وحشت آمیزی فرا گرفته بود و من متعجب و لرزان همان طوربه آن نقطه، همان جا که هنر آلوده به خاک رفت و نا پدید شد، خیره شذه بودم. زمان خیلی گذشت، ولی من همان گونه در جای خود میخکوب باقی مانده بودم . شگفتا که قدرت حرکت نداشتم. فقط ورق های تقویم را می دیدم که یک یک بربال باد بیابانی قرارمی گرفت و می رفت، آن قدرمی رفت تا از نظر ناپدید می گشت.

 

صدای عباس که می گفتبا آ، ما چه هیزم تری به تو فروخته بودیم که با ما این جوری یِوَرزدی ؟» ، مرا به خود آورد. بر گشتم، او را دیدم که با همان قیافۀ آرام، کتش روی شانه و پیراهن یقه باز و راه راهش روی کمرش چین خورده بود و روی آن کمرشلوارش محکم بسته شده بود. همان شلوار سیاه، ولی دیگر کلاه مخملی روی سرش دیده نمی شد. دردستش کلاه دیگری بود که من خوب نتوانستم شکل و نوع آن را تشخیص دهم. دهانش بوی زنندۀ عرق نمی داد. حرکا تش هیچ نشانه ای از مستی نداشت. برعکس خیلی محجوب دوست داشتنی شده بود. وبعد ادامه داد: « ما که شما رو مث برادربزرگ خودمون دوس داریم وازلب های من هم این چند کلمه خارج شد : « و ما هم مخلص هر چه آدم با معرفته، هستیم. »

 

دیدم عباس هی این طرف آن طرف می شود و با چشم های هاج و واج درعقب سرمن به چیزی می نگرد. تا آمدم حواسم را جمع کنم صدای ضعیف پیش درآمد آهنگی دسته جمعي و شاد را شنیدم. بی اختیارسرم را به عقب برگرداندم، از همان جا، همان نقطه ای که « هنر آلوده » فرو رفته بود، دیدم ، رقصنده ای بر می آید.

 

پاک و تمیزاست ، اثری از آلودگی ها دراو دیده نمی شود و هم زمان با برآمدنش، اشباحی از همه طرف ظاهر می شوند. به نظرمی آید، در سزاسر بیابان گیاهان تازه ای می رویند و بالا می آیند. اشباح زیاد می شوند، شبح هایی ازهمه جور آدم، از کارگر وکارمند و دانشجو گرفته تا بازاری و کشاورزو پیشه ور، همه با هم، زن و مرد، پیر و جوان، غرق نشاط و پای کوبان، و در وسط هم رقصنده به هنرنمایي بی نظیری مشغول است. نه چشم های این « رقصندۀ هنرمند » می خواهد جمعیت را به بلعد و نه کسی در آن جمع نگاه شهوت آلودی دارد. همه می خوانند، همه می رقصند، همه شادی می کنند و من و عباس هم بی اختیار حرکت می کنیم، به آنها می رسیم ، و در وسط جمعیت فرو می رویم. صذای آوازی ازیک سو بلند می شوذ. همه به آن سو متوجه می شویم. قصری بلند و با شکوه در آن طرف دیده می شود. درآن بازمی شود و شبح مردی از آن به آرامی خارج می گردد. درحالی که دست هایش را به دوطرف باز کرده است، می خواند و خیلی با طمأنینه پیش می آید، نزدیک می شود. جمعیت راه می دهد، یک راه طولانی در وسط باز می گردد، شبح پیش می آید، حالا قیافه اش کاملاً تشخیص داده می شود. سبیل نسبتاً نازکی بالای لب هایش به چشم می خورد. جوان نیست ولی با وقار است، خوش صورت نیست ولی قیافه ای متین دارد. کلاه سیلندری برسرو پیراهنی سفید اززیر کت سیاه و دامن بازآن به چشم می خورد. یقۀ پیراهن درزیرگلویش به هم آمده و یک پاپیون مشگی روی آن خود نمایی می کند. دامن کتش از دو طرف بازشده است. نوک گترها ی روی کفش هایش، ازلب شلوارسیاه و سفید راه راهی که تقریباً با زمین تماس دارد، بیرون زده است. طنین صدای او چنان گرم و ملایم ا ست که درهمه یک حالت رخوت نزدیک به خواب ایجاد می کند. در حالی که سینه ریزو گوشواره های زیبا و گرانبها یی دردست های به طرفین بازکرده اش دارد، جلو می آید، تا نزدیک « رقصندۀ هنرمند » می رسد. اما، هنگامی که می خواهد به طور ناگهانی او را درآغوش کشد، « رقصندۀ هنرمند » جا خالی می کند، و خود را به سرعت عقب می کشد. این حرکت غیر منتظره، شبح رابه جلو خم می کند، و درهمان لحظه که می خواهد تعادل خود را باز یابد، عباس با حرکتی سریع، پای خود را روی لبۀ پاچۀ شلوارش قرارمی دهد و دیگر کارازکارمی گذرد. شبح مانند درخت صنوبربی ریشه ای به زمین درمی غلطد ! جمعیت به هم می آ ید و راه مسدود می شود.

 

بی اختیارسرم را به طرفی که آن قصربلند قرار داشت برمی گردانم. نگاه می کنم، ولی هرچه بیشترمی جویم کمتر می یابم. دیگر چنان قصری وجود ندارد.

 

آهنگ فرح بخش ادامه دارد. رقصنده هنرمند را جمعیت احاطه کرده است. هر دم نقطۀ سیاه تازه ای ازآن دورها به چشم می خورد، پیش می آید، درشت می شود، به صورت شبحی در می آید و داخل جمع می شود. اشباح همۀ صحرا را پوشانده اند, نزدیک و فشرده، همۀ چهره ها گشاده و خندان است. همه می خوانند، همه می رقصند و پایکوبی می کنند من هم در آن میان سر از پا نمی شناسم.

 

* * * * *

 

امروزخیلی شادابم. ازچند ماه پیش چنین نشاطی درخود احساس نکرده ام. چند ماه؟ نه، بی خود میگویم، در تمام عمرم چنین صبح خوبی را به خاطر نمی آورم. از آن کابوس وحشتناک تیک.... تاک.. تیک.... تاک.. لعنتی نجات یافته ام . تصمیم خود را گرفته ام. صحنه ها دوباره از جلوی چشمم رد می شوند، سردار بزرگ، زن ناشناس، پلیس وظیفه شناس، داش مشتی با انصاف، و هنر آلوده، همه را یک یک از نظر می گذرانم و یک باردیگرحس می کنم که ازاین قهرمان ها چندان خوشم نمی آید. سپس رقصنده هنرمند را می بینم، انبوه مردمی را که به دورش حلقه زده بودند به یاد می آورم. آن سیلندربسرو سرنوشت اسف آور او را از نظر می گذرانم. من همۀ شان را می شناسم. همۀ شان را دیده ام. هم آن رقصندۀ هنرمند را، وهم آن سیلندر بسررا، هم آن مردم بیابان را و هم دوست جدیدم عباس را، همه را دیده ام. اگر رقصندۀ هنرمند را در این نقش و در این صحنه ندیده ام، ویا اگر آن آدم ها را درچنین بیابانی گرد هم ندیده باشم، بالاخره آنهارا ولو به طور تک تک هم باشد، دیده ام، وتصویر هر کدام یک گوشه از سلول های مغز مرا متأثر ساخته است. اکنون همان تصویرها هستند که با شکل و نظم متفاوتی به دنبال هم قرارمی گیرند و چنین صحنه هایی در خواب ایجاد می کنند. به خصوص آن رقصندۀ هنرمند را خوب می شناسم. او قهرمان نیست، یک زن کاملاً ساده عادی است.

 

با خود زمزمه میکنم: او... قهرمان … نیست... یک زن ...کاملاً … ساده … و عادی … است. و باز هم: … او … قهرمان …....

 

خیلی راضی و خشنودم، دوست صاحب خانه ام که سینی محتوی چای، نان، پنیروسرشیر را پس از سلام بلند بالایی جلویم می گذارد. برق شادی و سروررا از چشم هایم درک می کند.

 

ـ امروز بِیِه حساب مِثِ این که حالتون خیلی خوبه؟ به چوب بزنیم مِثِ این که بِیِه حساب سر حال ترین؟ ایشالا اوضاع خوب میشه، بِیِه حساب غصه نخورین، دنیا همیشه همین جور بوده و خواهد بود.

من یک دنیا لطف وبی آلایشی این پیرمرد را فقط با یک تبسم ساده پاسخ می گویم. و پس ازتشکرازمحبت های او، اضافه می کنم، بله پدرجان ، دنیا همیشه همین طور بوده است و تا مدتی هم همین طورخواهد بود. و دو باره غرق درافکارخود می شوم. پیرمردهم مانند هرروزمرا تنها می گذارد، بیلش را برمی دارد و ازخانه خارج می شود. می رود، تا خاک ها را این طرف و آن طرف بریزد، مرزبندی ها را درست کند، شخم کند، بیل بزند، آبیاری کند، یا به قول خودش بشورد. بکولد، واُویاری کند، تا بازهم بعد ازجمع آوری حاصل، یک لقمه نان خشگ و کمی آبدوغ بزای خود و زن و بچه اش و مقداری پنیر و اگر بشود گاهی سرشیربرای مهمان های ناخوانده اش به دست بیاورد.

 

چه مرد زنده دل و پُرکاری است. چه درس هایی که در این یک ماه از او یاد گرفته ام. آری! می رود تا در دل باغ ها، بالای جوی ها و لابلای درخت ها او را از دست می دهم، سپس رقصندۀ هنرمند یا اعظم را که در نقش او درصحنه ظاهر شده بود، می بینم . اشعۀ ساطعه از چشم هایم را که در ورای دیوارها و درخت ها ی ده تا آن دورها پیرمرد دهقان را دنبال کرده بود بدور او می پیچم و او را نزد خود می آورم. او را کوچک می کنم. یا خودش ریزتر می شود. نمی دانم. ولی می بینم که آن قدرابعادش کوچک و باز هم کوچک می شود تا توی قنداق صورتی رنگی پیچیده می شود و در بغل مادرش قرارمی گیرد. دهانش را باز می کند. پستان مادر را در دهان می گیرد و با ولع خاصی مک می زند. زن ها گرد مادرش حلقه وار نشسته اند و هر یک از توی پیش دستی جلوی خود شیرینی یا نُقلی بر می دارند و تولد نوزادش را به اوتبریک می گویند. اغلب آنها دو به دو با هم مشغول نجواهستند. خاله خانباجی ها یواشکی با هم دلسوزی می کنند و می گویند: آخ بیچاره، کاش این یکی هم پسر می شد. اما من با کمال تعجب می بینم که فقط مادر اعظم واقعاً خورسند و شاداب است. می گوید: من ازهمون اول همیشه آرزو می کردم بچه ام دختر بشه که خدا رو شکر این باربه آرزویم رسیدم.

 

اعظم کوچولو یواش یواش بزرگ می شود. حالا درحدود یک بچۀ دو ساله شده است.

 

اوه ! ببین چه جوری توی رختخواب خوابیده. یک دنیا ملاحت و زیبایی. زلف های طلایی و چین دارش دور و بر صورت لاغر و کشیده، ولی کودکانۀ وبا نمکش روی با لش ریخته است. لحاف تا زیرچانه اش بالا آمده است. دور لحاف ملافۀ (ببخشید ملحفه) سفیدی دوخته شده و رویۀ آن اطلس صورتی رنگ است. لحاف هم آهنگ صدای ملایم تفس کشید نش بالا و پایین می رود. چهره اش حالتی آرام و ملایم دارد اما گاهی حرکت های کم محسوسی روی خطوط چهره اش دیده می شود. شاید خواب می بیند. گاهی چهره اش شاد می شود و گاهی فشرده و اخمو. ولی باید خیلی دقت کرد تا این تغییرها را روی صورت او درک کرد. اوه ! چقدر زیبا و دوست داشتنی است. یک بچۀ دو ساله، به خصوص وقتی دختر و با نمک باشد و توی آن رختخواب ساده و قشنگ که نمایندۀ خوش سلیقه گی مادری خوب است، به خواب ناز فرو رفته باشد.

 

چشم هایش بازمی شود. ازخواب بیدار می شود. اما اخم می کند. مثل این که ازخودش بدش می آید. آهسته با دست های کوچولویش لبه لحاف را می گیرد، آن را بلند می کند، نگاهی به زیر لحاف می کند. می خواهد ببیند اشتباه نکرده است؟ نه ! و دو باره چهره اش به هم فشرده می شود. نا گهان رنگش سفید می گردد. ازترس به لرزه می افتد و با وحشت می گوید: « آهان، فهمیدم. این دختربد! بازکاربد کرد، بازداغ شد؟ » می خواستم به او دلداری دهم و بگویم : « نه

 

نازنینم طوری نیست. تو هنوزتازه دو سال بیشتر نداری. هنوزعصب ها وعضله ها یت کاملاً در کنترل تو نیستند. این مسألۀ عادی و ساده ایست. همۀ بچه های اندازۀ تو گاهی رختخوابشان داغ می شود.» ولی هنوز دهان من برای ادای این کلمه ها باز نشده بود که مادرش سر می رسد.

 

قیافه آرام و ساکت و با محبتی دارد، ولی چشمتان روز بد نبیند. وقتی نزدیک می شود و اعظم را در آن حال می یابد، آن قیافۀ آرام و ملکوتی در یک آن تغییر می کند و آدم وحشتناکی می شود. فریاد می کشد. آهان ! پدرسوخته ….. بازهم ... رختخوابو کثیف کردی؟ … اعظم بازهم وحشتش بیشترمی شود. گریه را سرمی دهد. گوله گوله اشگ هایش سرازیرمی شود. و روی گونه هایش جاری می گردد.... التماس می کند : مامان...مامان... ترا به خدا... منو نزن.... غلط کردم.... ذیگه نمی کنم. ولی مگراین مادرلجام گسیخته دست بردار است. خیر ! او را دَمَر می کند.... و با کف دست های خود کپل کودک بینوا را سرخ و شاید هم سیاه می کند.... من دیگر قادربه نگاه کردن نیستم. با دست جلوی چشم هایم را می گیرم تا اشگ های کودک نازنین و اخم نا هنجارمادر را نبینم. ولی التماس کودکانۀ اعظم درگوشم صدا می کند.... مامان.... تا به خدا.... غلط کردم.... دیگه نمی کنم.... آخ.... آخ.... آخ.... مامان جون....آخ.... و این جوربه نظر می رسد که این برنامه هر چند روز یک بار تکرارمی شده است و چه بسا که تا چند ماه یا یکی دو سال دیگر هم ادامه یابد، تا وقتی که اعصاب دراختیاراراده اش قرارگیرد و دیگر رختخواب داغ نشود.

 

سراپایم متشنج است. نمی دانم به این مادر بی رحم چه بگویم. می دانم او هم بی تقصیر است. می خواهد به اصطلاح بچه اش را تربیت کند و همین به اصطلاح تربیت این جوری است که این همه زجرو شکنجه برای طفل به بارمی آورد. ولی من با مطالعه برروی این مشکل، به این نتیجه رسیده ام که هیچ کدام ازاین اعظم ها نمی خواهند رختخواب خودشان را داغ ببینند.

 

هنوز صدای آخ... آخ.... مامان جون.... آخ …. اما مثل آن که از خیلی دورها به گوشم می رسد. هنوز حالت عادی خود را بازنیافته ام. دستم را از جلوی چشم هایم برمی دارم که آن دورها، دروسط درخت ها اعظم و مادرش را به بینم، ببینم که آیا صحنۀ تربیتی تمام شد ه یا نه. ولی، وقتی سرم را بلند می کنم و اشعۀ های نوراز نگاهم برای رسیدن به اعظم و مامانش دور می شوند، روی دیوار کاه گِلی اطاق سرجای خود می مانند و دوباره به چشم هایم بر می گردند. متوجه می شوم که من هنوزدراطاق پیرمرد و درکنارسیني خالی صبحانه نشسته ام. چایم که سرد شده است سرمی کشم و زود لباس می پوشم. دفترم را لوله می کنم و دست چپم می گیرم و مداد را به دست راستم و پس از پوشیدن کفش هایم ازاطاق خارج می شوم. هنوزهم اثار زجر و شکنجۀ اعظم اعصابم را رها نکرده اند که نسیم ملایم و روح بخشی به سرو صورتم می خورد و کمی آلام مرا تسکین می دهد. دست ها را به پشت می زنم و از خانه بیرون می روم. ازباریکه راه پست و بلند که مانند نوار سفید رنگ ناقل گندم های سیلو در کنار جوی آب کشیده شده است می گذرم. چیز غریبی است، چطور من این جوی که در آن آبی شفاف و مواج می غلطد، این درخت های سرسبزو خرم که در دو طرف آن بدون نظم و ترتیب صف کشیده اند، به این خوبی و زیبایی ندیده بودم و یا زیبایی آن ها را درک نکرده بودم. همین طورازکنار جوی به دنبال رشتۀ مواج آب می روم. می روم تا جایی که دیوارهای گِلی کلبه های دهقانی را پشت سر می گذارم. این جا کوچه باغ های ده منظرۀ بس بهجت انگیزی دارند. ازیک صخرۀ کوچک آب روی شن های ته جوی می ریزد و آهنگ صدای شُرشُرآن گوشم را نوازش می دهد و به همراه آن نسیمی ملایم از موهای ژولیده وگونه های فرورفتۀ من به نرمی گذرمی کند.

 

بی اختیارخم می شوم. دست هایم را زیرسطح منحنی یک نواخت شیشه ای و شفاف آب که روی سنگریزه ها و شن ها کف می کند، می گیرم. این سطح شفاف با دست های من می شکند و بیشتر کف می کند و خُرخُر می کند. گویا به من چشم غره می رود که چرا مزاحم می شوی و نمی گذاری دربسترخود آرام و یک نواخت روان باشم. جواب می دهم : « ای مایۀ حیات تو دیگر با من عتاب و خطاب مکن. بگذاربا دست های لطیف و زندگی بخش تو گونه ها و سر و صورتم را تر و تازه کنمو بدون مکث، دست هایم را که پر از آب شده اند، بر بالای پیشانی ام خالی می کنم. آب روی چشم ها و صورتم می لغزد، کمی می ریزد، کمی تبخیر می شود و به تمام وجودم فرح و نشاط می بخشد. دوباره سطح منحنی و شیشه ای آب که با دست های من شکسته شده بود، جوش می خورَد و روی شن های بستر خود، آرام و ملایم، مواج و لرزان می لغزد و می رود. می رود تا نشاطی را که به من بخشید، به دیگرموجودهای زنده نیز ارزانی دارد.

 

* * * * *

 

این جا فضای نسبتاً کم درختی است که دراطراف آن، چند درخت بید مجنون کهن سایه افکنده اند و این محوطه را محافظت می کنند، تا درخت های کوچک دیگر که در ورای بیدها خیلی نزدیک به هم روییده اند نتوانند به این قسمت تجاوز کرده و این جا را اشغال کنند. آری، دستورداده شده است: مواظبت کنید دراین محدوده، و زیرسایۀ درخت های بید نهالی رشد نکند. این امر لازمی است ! و اگرعلت آن را نمی فهمید، باید ازارباب ده بپرسید. او علت هرامری را بهتر ازهمۀ ما دهاتی ها می داند ! چون او هم شهری است، و هم با سواد.

 

سنگی چهارگوش و صاف در کنار یکی از درخت های بید خوابیده است ومن هم که دیگر خسته شده ام روی آن می نشینم. دفترم را روی زانو هایم بازمی کنم و مداد را در دست می فشارم. اشعۀ چشم هایم با زمین این قسمت، زیر سایۀ بیدها، تلاقی می کند. اشباح چند دختر دهاتی را می بینم که ساده و زیبا، شاداب و خوشرو، بی خبراز همۀ خباثت آدم ها، از روی زمین برمی خیزند، و با سرانگشت موهای زیبای خود را به زیر لچک سفیدشان پنهان می کنند، تمام قد راست می شوند و بعد با سرعتی عجیب، یا آن دور دست ها در کنار ده، در جوانی به خاک می روند و از خود اثری جز چند آجر باقی نمی گذارند. و یا تغییر قیافه می دهند و لچک ازسرشان می رود و جوانی و شادابی شان به پژمردگی می گراید. اما ، دوباره با وسایل آرایشی به شکل زننده ای جوان می نمایند و به راهی کشیده می شوند، شاید هم درلجن زارهای دور دست جنوب غربی تهران، چند صباحی به زند گی نکبت بارخود ادامه می دهند. اما، من دست تمیز و کار نکرده ای را می بینم، که ازتوی آستین شیک و سُورمه ای که روی مچی سفید و دوبلۀ پیراهنی قرارگرفته است، خارج شده و با مُشتی بازهمواره آن اشباح را تا سرمنزل مقصودش هدایت می کند!

 

از آن رو می گردانم. اشعۀ چشم هایم درلابلای درخت ها گم شده ای را جستجو می کنند، اعظم را می خواهند. حتماً حالا باید گریه ولابه اش تمام شده باشد. لابد حالا دوباره مشغول بازی و شیطنت است. و شاید هم چند بار دیگر در پاسخ فریادهای مادرکه چرا این را دست زدی، یا آن را انداختی، این را چروک کردی، یا آن را چرا پرت کردی؟ دست هایش را بالای سرش سپر کرده است و فریاد کشیده است : آخ .... مامان جون .... غلط کردم .... دیگه نمی کنم …. و چند بار مورد لطف و بخشش قرار گرفته است و چند بار هم کتک مفصلی نوش جان کرده است. خوب چه میشود کرد؟ این هم یکی از برنامه های زندگی ما است که تکرار می شود!

 

هان! همین جا بود که من او را دیدم. ولی مثل این که بزرگتر شده است. حالا پنج ساله است. صورتش همان طورلاغر و با نمک است. موهای بافته اش از دو طرف روی شانه هایش قرار گرفته است. به انتهای هر بافته یک روبان سفید بسته شده است. چه رو پوش سُرمه اي قشنگی پوشیده است. مادرش اصرار دارد که گیسوهای بافته اش پشت سرش آویزان باشد ، ولی دختر کوچولو خوشش می آید که آن ها را به جلوی شانه هایش تکیه دهد. برای این موضوع هم چند بار« برنامه» ثجدید شده است و خدا می داند تا چند سال دیگرهم ادامه داشته باشد، تا به شکل دیگری و برای موضوع دیگری برنامه تکرار شود.

 

یک کیف کوچولو …. نه مثل این که چمدان کوچولویی هم در دست دارد. بله، حالا کودکستان می رود. می بیند بچه ها اغلب کودکستان ناهارمی خورند، و اعظم هم میل دارد ظهر هم با آنها باشد. آخر لذت بیشتری دارد. بچه ها توی ناهارخوری دورمیزکنارهم می نشینند. خانم معلم به آنها بیشتر ازمادرشان لطف دارد. خیلی منطقی ولی ملایم تربا آنها صحبت می کند. گاهی به آنها سخت می گیرد، ولی این سخت گیری چون برای همه و به یک شکل و توأم با لحن مهرآمیز و ذکرعلت است، صفای باطن کودک را جریحه دار نمی سازد. علاوه براین ناظرنبودن بر دعواها ی مامان و بابا سر سفره نیز نعمتی است. اما یک بارسرسفره، وقتی آنها را آرام یافت و دعوا نمی کردند، از فرصت استفاده کرد و با لحنی که حاکی ازعدم رضایت و نازکودکانۀ اش بود، گفت : آخه پس کی منم میتونم قابلمه ببرم؟ چند باربابا و چند بارهم مامان اخم کرده بودند، ولی بالاخره کار با پیروزی کودک خاتمه یافته است و می بینم که امروز صبح اعظم دستۀ قابلمۀ کوچک سه طبقه ای را که حاوی ناهارو سایر خوراکی های اوست با خوش حالی وصف نا پذیری در دست خود محکم می فشارد. شادی کودکانه چنان سرا پای او را فرا گرفته است که به نظرمی رسد تمام دعوا ها، تنبیه ها، آخ ها، و اشگ ها را فراموش کرده است. امروز پس از چندی او هم در کنار کودکان هم قد خود، سر میز کوتاه مخصوص آنها، و زیرنظر خانم معلم مهربان ناهار می خورد. پس از استراحت کوتاهی، با برنامه های آموزشی و تفریحی سرگرم بازی می شود و خسته و کوفته عصرخودش را در بغل مامان، همان مامان بی رحم، همان مامان نازکِش، همان مامان مهربان، همان مامان خوب، همان مامان بد می اندازد. اول شب در حالی که روی زانو های پد رش نشسته است، شعرآهنگین « پرندۀ زرنگ و خوب نامم کلاغه» را که تازه یاد گرفته است، می خواند، بعد با نوازش های گرمی بخش آ نها کم کم از خود بی خود می شود.

 

این روزها اعظم مامان را دوست دارد. بابا را هم دوست دارد. ولی اغلب این سوال بی از او پرسیده می شود:

 

بابا رو بیشتر دوست داری یا مامانو؟

 

و اعظم هم که لااقل تا این حد زرنگ شده است می گوید:

 

هر دو تا را بیشتر دوست دارم.

 

اما تصور می کنم ، بابا را کمی بیشتر دوست می دارد. شاید بی علت هم نباشد. اعظم هم مانند اغلب بچه ها از مامان و بابا هم لطف و ناز دریافت می کند و هم عتاب و خطاب. اما او از مامان بیشتر عتاب و تهدید و از بابا تا حدی لطف و تمهید تحویل می گیرد. روی همین اصل، گاهی از خشم وغضب مادرش فرارمی کند و خود را درآغوش جان پناه پدرمخفی می سازد. چه بسا که این کار موجب آن چنان کشمکش و بگو مگویی بین مامان وبابا می شود که اعظم بی چاره از ته دل آرزو می کند که ای کاش همان اول من خودم را برای کتک خوردن آماده می کردم ، تا این همه شاهد داد و قال آنها نبودم. آخر چرا این مامان و بابا نمی خواهند بدانند که چه گونه با نیشتر داد و فریاد و اخم و تُرشرویی خود روح و مغز مرا خراش می دهند؟

 

حالا من تشنه ام واحتیاج وافر خود را به مقداری آب خنک به خوبی حِس می کنم. قلم و دفترم را روی سنگ تکیه می دهم. قلم از روی کاغذ وسنگ قِل (ببخشیدغلط) می خورد و روی زمین می افتد، ولی من بدون توجه به آن، به طرف چشمه آب حرکت می کنم . فراموش کردم بگویم که همین پایین کنارآن جوی آب، یک چشمۀ آب خنک و گوارایی وجود دارد، که آب آن در یک جوی کوچک باریک می غلطد و لابلای آن جوی بزرگ فرو می رود.

 

وقتی بالای چشمۀ آب می رسم که یک دختر دهاتی با شلیتۀ گلدار، شلوار مشگی، پیراهن سبز، لچک سفیدی بر سر دارد. واقعاً از زیبایی طبیعی و درخشانی بهره مند است. حتماً می خواهید بدانید کفش پا ی او چگونه است تا اگر درموقعیتی احتیاج به یک دست لباس محلی داشتید، نقصی دز کار نباشد. اما، متأسفانه، باید بگویم، تنها پوشش پای او یک ورقه گرد و خاک و کثافت است. کوزه اش را آب می کند، تمام قد می ایستد، زورمندانه کوزۀ بزرگ را یک ضرب بلند می کند و روی شانه اش قرار می دهد. در حالی که یک دستش را به کمرش زده و با دست دیگر دستۀ کوزه را نگه داشته است، نا گهان مرا بالای چشمه می بیند. تغییر حالتی آنی در او مشاهده می شود، و مانند آهوی رمنده پا به فرارمی گذارد، من هم که بالای چشمه ایستاده وهنوز نگاهم بدرقۀ فراراوست. می خواهم فریاد کنم: « دختر جان، من شهری هستم، اما ارباب نیستمولی صدایم در گلو خفه شده است و قادر نیستم حتی کلمه ای بر زبان بیاورم.

 

حالا من هم پس ازشستن دست هایم، چند کف دستی آب می نوشم، سر وصورتم را صفا می دهم و پس از نگاهی به اطراف به جای خود بر می گردم. پای سنگ بزرگ می رسم و مداد را بر می دارم. ولی به جای آن که دو باره روی سنگ بنشینم ، می خواهم کمی زیر درخت ها قدم بزنم. اکنون دیگر لکه های روشنی که از لابلای شاخ و برگ درخت ها گذشته اند روی زمین می افتند. صدای چلک چلک برگ ها که توسط امواج ملایم نسیم به هم می خورند شنیده می شود. صدای دل نوازشُرشُر آب، همراه با صدای حرکت برگها، آن چنان نوای دل انگیزی ایجاد کرده اند که من دلخسته رابه وجد آورده، با خود می گویم : اگرترانه ای، یا آوازمناسبی هم به این نواها ی طبیعی اضافه می شد، دل پذیری این منطره به حد بالای خود می رسید. صداهای مبهم و در هم بر همی روی نوار مغزم بلند می شود و بالاخره در میان آن ها آوای دلکش را می شنوم که می خواند: « وای از تنهایی». حتماً شما هم این ترانه را با صدای دلکش شنیده اید، ولی، خدا نکند تنها مانده باشید، آن وقت است که خوب اثرعمیق و سوزانندۀ آن را روی جسم وجان خود احساس می کنید. خوب خوانده است! بسیارعالی! اما، باورکنید آدم تنهایی چون من را خُرد می کند. خوشبختانه این حال زیاد طول نمی کشد. با شنیدن آوای محلی و شادی بخشی از دور، اعصاب کوفته و خُرد شده ام را بازمی یا بم. بازهم قدم می زنم. صدای به هم خوردن برگها، هم آهنگ با ریزش آب به لابلای امواج جویبار، مرا به خود آورده است. چشم هایم زیبایي سایه روشن زیر درخت ها و حالات و حرکات موزون برگ ها را با ولع خاصی می بلعند. دهانم قطعه های هلویی را که ازدرخت کنده ام می فشرد . رایحۀ دلاویز گلهای خود روی کنار جوی آب مشامم را لمس می کند و دست و پای نسیم ملایم و فرح انگیزی صورت و موهایم را نوازش می دهد. اوه ! چه طبیعت زیبایی و چه لذت وصف نا پذیری!؟

 

* * * * *

 

دربین راه تک تک دخترها و زن های دهاتی که از باغ ها برمی گردند و هریک سبدی پر از میوه روی سرشان است از نزدیک من می گذرند. هر کدام با یک سلام زیر زبانی و در حالی که خودشان را جمع می کنند، مانند آن که به غول بی شاخ و دمی برخورده ا ند، با احتیاط از کنار من می گذرند. من هم با بیزاری عمیق سلام آنها را جواب می دهم. فکر نکنید که ازآنها بیزارم. نه ! بیزاری من از این نوع سلام است، سلامی که رعیتی به ارباب خود می کند. از این شکل سلام واقعاً نفرت دارم. می دانم که آنها هیچ تقصیری ندارند.

کم کم درخت های میوه و تبریزی تمام میشوند و به مزارع ده می رسم. در زیر آفتاب سوزان، در جای جای این جلگه ، دهقان ها، تک تک، دو به دو، یا چند نفری با هم، به کار کشت مشغول هستند. از دور پیرمرد خودمان را می بینم که با دو تا از پسرهایش بیل به دست مشغول کولیدن (بیل زدن) زمین اند.

 

خدا قوت.

سلامت باشین ! ساعت چنده؟

نیم ساعت بعد از ظهره.

پس شما ناهار چرا نرفتین خونه؟

حقیقت این که من همین جور بدون اراده می آمدم، حالا خودم را این جا می یابم.

خوب، مانعی نداره. اگه میل دارین همین جا با هم «کم جوش» می خوریم.

و من هم بدون معطلی قبولی خود را اعلام می دارم.

 

همه بیل ها را کنار می گذارند و به زیر سایۀ درختی می رویم. پیرمرد می نشیند، چپق اش را در می آورد و چاق می کند. مشغول پُک زدن به آن می شود و با اشتیاق وصف نشدنی دود آن را فرو می دهد تا خستگی تنش را با آن بیرون آورد. یکی از پسرها هم مشغول تهیه نهار می شود، به این طریق که با کمی چربی گوشت و پیازخرد شده توی کماجدان کوچکی پیاز داغ درست می کند. پسردیگرهم مقداری کامه (شیر بی چربی غلیظ) و آب را با هم مخلوط می کند تا به صورت دوغ درآید. سپس به پیاز داغ کمی نعناع خشگ می زند و دوغ کامه را هم به آن اضافه می کند. پیرمرد سفارش می کند که مواظب باشد نجوشد. در جواب سؤال من که:

 

- چرا نجوشد؟

 

جواب داد:

 

اگه بجوشه خراب میشه. کم جوش (کامه جوش) یعنی کم بجوشد.

 

به هرحال سفره پهن می شود. تکه های نان را توی کم جوش می ریزیم و با آن شکم را سیر می سازیم و دو استکان چای هم نهار را تکمیل می کند. پیرمرد و پسرهایش دوباره مشغول کولیدن می شوند و مرا در بحر افکار خود رها می کنند.

 

* * * * *

 

تنها صدایی که شنیده میشود صدای بیل است که همراه با هن هن نفس دهقانان، تا کمر در خاک می نشیند و بعد با یک هن دیگرمقداری خاک را به طرف مقابل می ریزد. از روی سایۀ شاخ و برگ درخت که روی زمین اطرافش افتاده است می شود فهمید نسیمی می وزد و برگها را می لرزاند. چند دقیقه به صورت غرق در عرق پیرمرد که بدون توجه به من مشغول کار است، خیره می شوم و بعد به بقیۀ آنها می نگرم . همه با حرارت بیل می زنند و فقط به زمین و بیل نگاه می کنند. ازچشم هایشان پیداست که به هیچ چیزجزکارشان توجه ندارند. به درد و رنجها، به سختی وکمبودهایشان نمی اندیشند. راستی کار چه موهبتی است و چقدرهم مشغول کننده است.

 

من هم دفثرم را روی زانوهایم باز کردم، واز صفحۀ اول شروع به خواندن کردم. بعضی شدها را گشت کردم، بعضی گشت ها را شد. بعضی جمله ها را به کلی حذف کردم، بعضی ها را تغییر دادم. دربعضی جاها، مثل این جا، دیدم چند تا کلمه، مانند بعضی را زیاد تکرار کرده ام. اول بعضی را برخی کردم و برخی را بعضی... بعد خودم هم خندیدم و با خود گفتم : آخر کسی از «نویسندۀ زورکی» انتظاری جز این ندارد. ناچار، دوباره همه را به ضورت اول در آوردم. دور دیگر، به آنجا رسیدم که برای ملافه توضیح داده بودم (به بخشید ملحفه)، روی آن هم خط کشیدم، چون فکر کردم حتماً زیادند کسانی که این کلمه را نه دیده، و نه شنیده اند. اینها مرا مسخره خواهند کرد. و حق هم دارند، چون من کلمۀ متداول و به گوش آشنای ملافه را خواسته ام با کلمۀ نا مأنوس ملحفه جایگزین کنم. ولی بازبه خاطر آدم های مُلانُقطی ازاین تغییرهم منصرف شدم. اما، پس از این که همۀ دست نوشته هایم را بازنگری کردم، برمن مسلم شد که « نویسندۀ زورکی » هستم.

 

* * * * *

 

امروز هم آن سنگ چهارگوشه را برگزیده ام، و زیرسایۀ همان درخت های بید نشسته ام و دفترم را روی زانوهایم باز کرده ام. فکر می کنم، اگر چند روز دیگر این کار ادامه یابد، نمی دانم بعداً چگونه می توانم ازاین درختها و ازاین سنگ جدا شوم، و آیا روز جدایی از این درختها و این منظره ها، خاطره های غم انگیز یا شادی بخشی را که با آنها داشته ام به همراه خواهم برد. به خصوص جایی که اعظم را دیدم. همین جا زیر همین درختها بود.

 

در این افکارم که نا گهان سایۀ اعظم از دور پیدا می شود، ولی حالا خیلی بزرگتر شده است، قیافه اش شادان به نظر می رسد، گویا خبر موفقیتی را می آورد.

 

یک ورقه کاغذ لوله شده در دست راستش دارد. جلویم می ایستد، لولۀ کاغذ را به طرف من دراز می کند. از او می گیرم، باز می کنم و می خوانم. بالای آن در زیر آرم شیر و خورشید و وزارت فرهنگ، نوشته شده است: گواهینامۀ دورۀ اول متوسطه، و باز هم زیر آن نوشته شده است : این گواهینامه به دوشیزه اعظم …. اعطا میگردد تا از مزایای قانونی آن بهره مند گردد.

 

پیش از آن که به امضأ و مهرهای پای آن توجه کنم، به فکر این مزایای قانونی می افتم. ولی بدون آن که زیاد به آن مشغول شوم، سرم را از روی کاغذ بلند می کنم و به اعظم که به حالت انتظار ایستاده است، پیشنهاد می کنم که پهلوی من روی سنگ بنشیند. او هم با تبسمی بسیارملیح فوراً کنارم می نشیند. روی صفحۀ باز دفترم که روی زانوی من قرارگرفته است، نگاه می کند و نام خودش را می بیند. سپس صورتش را به طرف من بر می گرداند. نگاهی حاکی از تعجب به من می اندازد و بعد دندان های سفیدش از زیر لبهایش نمایان می شود، می خندد و آهسته دفترم ، یعنی تنها وسیلۀ سرگرمی مرا از روی زانویم بر می دارد و روی پاهای خودش می گذارد. پس از آن مداد را هم از دست من خارج می کند. حالا دیگر قلم در دست اعظم است و روی کاغذ می غلطد و آثاری از خود نقش می کند.

 

ابتدا، من مبهوت هستم و به او نگاه میکنم. ولی بعد صورتم را به بازوی او می چسبانم و به خواندن خط هایی که از نوک مداد او بر صفحۀ دفتر من می لغزد مشغول می شوم.

 

* * * * *

 

اگر آنا تول فرانس معنی درد و رنج زندگی را در مدرسه درک کرد، من از همان اوان کودکی، از آن هنگام که هنوزدرست درک نمی کردم، از آن روزها که فقط بعضی چیزها را می فهمیدم. از آن دوران که به یاد دارم و ندارم ، معنی درد و رنج زندگی را درک کردم.

 

پدرم از افراد قشونی بود. از دوازده سالگی وارد مدرسۀ قشون شده بود و خلاصه فرزند ارتش بود. درارتش، آدمی پیرو قانون و جدی، در خانه فرمانده و سخت گیرو بنا به گفتۀ خودش، « فعال ما یشأ »بود. اما خارج از این دو، خیلی شوخ و شنگ و خوش مشرب به نظر می رسید .

 

مادرم به هیچ وجه نمی توانست و یا نمی خواست این واقعیت را در مورد پدرم درک یا قبول کند که او مشخصاً آدم خود بین و خود خواهی است. طبیعی است آن چه که پدر می خواست مادر نمی خواست، و با آن چه که « او» مخالفت می کرد، « این» موافقت نشان می داد . اما، همیشه مثل بیشتر خانواده ها، پدر بود که با پیروزی حرفش را به کرسی می نشاند، و مادر بود که با اخم و نا رضایتی به دستورهای او تن می داد.

 

من آن روزها را به یاد می آورم. آثار درد و رنج روحی روزگارکودکی رفته ام، هنوزبر صفحۀ حافظه ام بر جای مانده است. درد و رنج از بگومگوهای افراد خانواده، ازمخالفت ها و دعواهای پدر و مادر، از ناسازگاری ونزاع دو برادر بزرگتر، ازتحقیرو تنبیه مریم، خدمتکار جوان خانواده که بسیار به من محبت داشت ومن هم متقابلاً به او خیلی علاقه داشتم ....حالا که خاطرۀ آن روزها بر نظرگاهم نشسته است، می بینم بر سر چه امور جزیی و قابل گذشتی این عزیزان من با عصبانیت به هم می تاختند. سال های نوکودکی ام غالباً با پرشدن گوشم از داد و قال ها، دیدن منظرۀ برخوردهای خشونت بارپدرم نسبت به یکا یک ما و کتک کاری وحشتناک برادرها یم طی می شد، تا این که با آغاز دورۀ کودکستان و سپس دبستان و دبیرستان، هرروزکه چند ساعتی جدا ازهمۀ آنها، در محیطی متفاوت به سر می بردم، واقعاً برایم خوش آیند بود. اما این به آن معنا نبود که وضع مطلوب حود را یافته بودم. نه، آن جا هم ، به خصوص در دورۀ دبستان، اجرای قانون های غهد عتیق، سخت گیری های نا روا، و تنبیه های روانی و بدنی و.... همه برایم سوأل انگیزبودند و مرا آزرده خاطر می ساختند. بر روی هم، ازهرطرف این فشارهای روحی همیشه روی پیکر نحیف من سنگینی می کردند و جرأت نداشتم حتی به یکی ازاولیای مدرسه اعتراض کنم، چون می دانستم به حرف های من توجهی نخواهدشد، یا اگرهم می شد، جز این که کاررا دشوارتر کرده باشم و مورد خشم و غضب قرارگیرم ، به نتیجۀ دیگری نمی رسیدم.

 

هیچ وقت آن واقعۀ ناخواستۀ اوایل کلاس دوم دبستانم رافراموش نمی کنم. ماجرا از این قرار بود که هرروزپس ازمراسم صبحگاهی و شروع کلاس ها، خانم ناظم با آن قیافۀ عبوس و ترسناکش جلوی در ورودی ساختمان با چند ترکۀ چوب می ایستاد وهرشاگردی راکه دیرمی آمد، با زدن ترکه بر کف دست هایش تنبیه می کرد. و اغلب ضمن این که ترکه ها را تکان می داد، می گفت: « تا نباشد چوب تر فرمان نیارد گاو و خر !» .

 

یک روزصبح بسیارسرد زمستانی، آخرین نفری بودم که وارد کلاس شدم، هنوزسر جایم ننشسثه بودم که خانم معلم به من گفت: برو به آسدَ حَسن (فراش مدرسه) بگو بخاری کلاس دوّم کار نمی کنه. من برای اجرای فرمان او، از ساختمان بیرون آمدم، که با صحنۀ ترکه زدن خانم ناظم بر کف دست های ازسرما خشگ و سرخ شدۀ یکی ازشاگردها که چند دقیقه ای دیررسیده بود، مواجه شدم. ازشدت ناراحتی، بی اراده جثۀ لرزانم را بین آنها انداختم و با صدایی که ازته حلقم به دشواری بیرون آمد، گفتم: چرا....؟ آخه چرا....؟ خانم ناظم از این حرکت نا گهانی من چنان از جا در رفت که ترکه های چوب را با شدت هرچه تمام تر نثار سر و صورت من کرد و فریاد کشید: این فضولی ها به تو نیامده. فِسقلی، هنوزغوره نشده، خیال می کنه مویزشده ! شاگرد یه وجبی کلاس دوم واین قدرپُررو؟ چه غلط های گُنده ترازخودش؟ سپس مرا کشان کشان نزد خانم مدیر، به دفتردبستان برد و گفت: این شاگرد بی ادبی کرده است و باید تنبیه شود ! خلاصه، پس از آن که کمی با هم آهسته حرف زدند، خانم مدیررویش را به سوی من برگرداند و گفت: تو دو روزازدبستان اخراج می شوی. پس از آن هم، پدر یا مادرت باید بیایند و ضمانت کنند که دیگرتو فضولی یا دخالت در کار هیچ یک ازاولیای دبستان نخواهی کرد!

 

مادرم تا چشمش به من افتاد، از دیدن صورت خراشیده وملتهب من، ترسید و تصور کرد با دوچرخه یا چیز دیگری تصادف کرده ام و شروع کرد به کوفتن به سرو صورت خودش. اما، وقتی علت آن چه را که بر من رفته بود فهمید، نا گهان قیافه اش برافروخته شد و ضمن نیشگون گرفتن ازگونه ها وپیچاندن گوش هایم، با جیغ وداد گفت: آخه دخترۀ ورپریده به تو چه که فضولی کنی و وسط اونا بپَری و خودتو به این ریخت درآوری. بزارپدرت بیاد، تا ببینی چه بسَرت میاره.

 

من هم در حالی که از سورش جای نیشگون های او مثل شغال تیرخورده زوزه می کشیدم، التماس می کردم : « مامان، ترو خدا به او نگو، اومنو می کُشه. قول می دَم ازهمین حالا دختر خوبی بِشم و هیچ وقت دیگه از این کارا نکنم » . آن قدر خواهش و تمنا کردم تا بالاخره نرم شد و قبول کرد ماجرا را به کسی نگوید و با من به مدرسه بیاید.

 

خلاصه این آدم ها به مسألۀ موجودیت کودک ، میزان فهم، درک، احساس، و حد و حدود تحمل اش اصلاً توجه نداشتند وازروش های تعلیم و تربیت صحیح چیزی نمی دانستند. فقط و فقط سختگیری، زور وخشونت را یاد گرفته بودند. ولی، من، با وجود کوچکی، کم سالی ،وکم عقلی ام در آن سال ها، ازهمۀ «ناروایی ها»، از همۀ« بدها »، و ازهمۀ « بد ترها»، به مصداق قطعه ای ازنثرجاوداني بی بدیل استاد سخن سعدی، که می فرمایدلقمان را پرسیدند، ادب ازکه آموختی؟ گفت: از بی ادبان، که هرچه درنظرم زشت و نا پسند آمد، از آن پرهیزکردم . »، درسهای های مفید وآموزنده ای فراگرفته ام که در آینده، اگر جان سالم ازتمام این ماجراها به درببَرم، حتماً سر لوحۀ زندگی ام قرار خواهم داد.

 

* * * * *

 

دوازده ساله بودم. در کلاس ششم دبستان درس می خواندم که پدر و مادرم تصمیم گرفتند برای تعطیلی عید به شاهی ، نزدعمه ام برویم. چند بار، ظهرها سر ناهار، پدرم با لحن خشگ و آمرانه اش به برادر بزرگترم دستور داد که برای تهیه بلیط به ایستگاه برود. او هم به بهانه های مختلف شانه خالی می کرد. دو سه بار هم مختصر دعوایی رخ داد که با میانجیگری مادرم خاتمه یافت. بالاخره پدرم برای خرید بلیط از« ارسالبرادر بزرگترم منصرف شد و برادر کوچکتر را مأمور کرد . او که هنوز جرأت نکرده بود مخالف میل پدرم ابراز وجود کند، با نا رضایتی این مأموریت را قبول کرد، هرچند با شیوه ای که پدرم داشت ، او هم ناچار روزی در این راه می افتاد، گویا هنوزاین کار برایش زود بود.

 

روز آخر اسفند برادرها راساعت جهار صبح از خواب بیدار کردند. وقتی برای بیدار کردن من آمدند، مدتی بود خودم توی رختخواب بیداربودم و مناظر زیبای شمال را که شنیده، ولی ندیده بودم درذهن بچگانه ام ترسیم می کردم. باغی را مجسم می کردم که پرازدرخت های نارنج و پرتقال بود، اما شکل خود درخت و برگ های آن بیشتر شبیه درخت زردآلو بود. چون هرگز درخت نارنج و پرتقال ندیده بودم، آنها را به شکل درخت زردآلو که بارها دیده بودم، در ذهنم نقاشی می کردم.

 

وقتی به جنگل های مازندران فکر می کردم، جنگل هایی که در فیلم های تارزان و پسر تارزان و...و...و...دیده بودم، دوباره در خیالم نقش می بستند، ناگهان به فکرم می رسید که من هم در نقش آن «دختره»، با یک پوشش برگ درختی توی جنگل های شمال ، با طناب از این درخت به آن درخت می پرم و پس عمۀ من هم که هنوز او را ندیده بودم ـ اما وضعش را شنیده بودم که یک اثر سالک کوچک روی گونۀ راست دارد ـ مانند تارزان، کم کم به من در این ادا و اطوارها کمک می کند و با هم آن چنان زندگی خوشی خواهیم داشت که در هیچ فیلم تارزانی نظیر آن دیده نشده است. بی اختیار فکر می کردم چقدر خوبتر بود اگرفیلم برداری با دستگاهش آنجا حضور داشت وفیلمی از ما تهیه می کرد، آن وقت توی روزنامه ها، و روی اعلان های بالابلند که در خیابان ها می گرداندند، می نوشتند : فیلم « تارزان ایرانی» به اشتراک «اعظم»!

 

آن وقت توی رختخواب یک غلت می زدم و باز ازاول ، یا وسط جنگل، از بالای آن درخت، یا پائین، روی زمین پوشیده از برگ، دنبالۀ افکارم را می گرفتم و از شوق، گرمی بخصوصی حس می کردم که از مغزسرتا نوک پاهایم و یا بر عکس ، توی رگ هایم می دود.

 

بر خلاف صبح های دیگر، تا مادرم دستش را روی پیشانی ام گذاشت و اسم اعظم بگوشم خورد، بدون کِش و قوس فوراً از رختخواب بیرون پریدم ، خیلی زود، دست و رو شسته و لباس پوشیده سر میز صبحانه حاضر شدم ، ولی بیش از یک لقمه از گلویم پائین نرفت که آن را هم به کمک چای پائین فرستادم.

 

دو سه ساعتی که طول کشید تا پدر و مادرم کارهای منزل را رو براه کردند، چمدان ها را بستند، ظرف ها را شستند، تا بالاخره به راه افتادند، چه به من گذشت؟ چقدرقُرزدم که « اِ ، چقدراینا لِفتش میدن؟ حالا ترن راه میاُفته» ؟ و چقدراز این که پدر و مادرم بدون توجه به من ، با همان تأنی و تردید همیشگی ، منتها گاهی با کمی عجله ای که آن هم مصنوعی به نظر می رسید، کارهای لازم را انجام می دادند، کسل وخسته می شدم؟

 

* * * * *

 

خودم را روی پله های ایستگاه راه آهن یافتم. ساعت بالای ساختمان ایستگاه عدد هشت را نشان می داد. چمدان ها را باربری از تاکسی برداشت و ما هم به دنبال او راه افتادیم. توی سالن ایستگاه جمعیت وُول میزد. صدای مردم که با هم حرف می زدند به صورت همهمۀ نا مفهومی به گوش می رسید. وقتی وارد سالن شدم ، هرچه به اطراف خودمان نگاه کردم ، نه صورت آشنا ئی دیدم و نه کسی را یافتم که ورود ما را با نظر اهمیت و یا لااقل قابل توجه تلقی کند. با وجود این، حالتی داشتم که نمی دانم چگونه توصیف کنم؟ بگویم حالت «نخوتی » یا «تکبری » در خود حسّ می کردم یا این که به خود« فخر» می کردم؟ هیچ کدام، ولی حالتی نظیر اینها داشتم. احساس می کردم که حالا من هم صورت « مسافر» به خود گرفته ام. برای تعطیلی عید به سفری نسبتاً دوردست، آن قدر دورکه تا حالا به یاد ندارم، می روم. حالتی داشتم که به هیچ وجه حاضر نبودم کوچکترین تحقیر یا تخفیفی را از طرف هیچ کس حَتا پدر یا مادرم تحمل کنم. و خوشبختانه هیچ موردی هم پیش نیامد ومن با کمال متانت طول سالن را طی کردم واز پله های سکوی مخصوص پائین رفتم. یکی دو بار نزدیک بود روی پله ها لیز بخورم ولی خودم را به پهلوی لباس مادرم آویختم و از زمین خوردن نجات یافتم.

 

نزدیک قطار رسیدیم و خوب به خاطر دارم وقتی باربر به طرف ما برگشت و پرسید:

 

ـ واگن چندم؟

من فوراً و قبل از همه جواب دادم:

ـ واگن چهارم ، از سی و یک تا سی وچهار وبه این ترتیب دیگر هیچ کس مهلت تفکر و جواب دادن نکرد.

 

ولی بالاخره این بابا و مامان ظالم به ما ظلم خودشان را کردند. پس از این که چمد ان ها را توی کوپه در جای مخصوص آنها قرار دادند، من و برادر کوچکترم را آن جا کاشتند و قدغن کردند که حق نداریم از کوپه خارج شویم و خودشان پائین، روی سکوی راه آهن رفتند. با تمام خوشی و ذوقی که از این سفر داشتم، پیش خودم کمی ناراحت شدم که چرا ما را آدم نمی دانند؟ چه می شد اگر من هم با آنها روی سکو بودم؟ چه می شد اگر من هم به آشناها یا دوستانی که با آنها سلام وعلیک می کنند، سلام می کردم؟ اما دیدم بچه های دوستان بابا و مامان هم با آنها نبودند. نمی دانم که آنها را نیاورده بودند یا آنکه آنها هم در غم ما شریک بودند. و این حس دوم کمی مرا تسکین می داد.

 

من و برادرهایم پشت شیشۀ کوپه ایستاده بودیم و جمعیت بیرون را نگاه می کردیم. حتا یک کلمه هم بین ما رد و بدل نشد، چون همه چیز برای ما تازه مینمود. آن قدر به این قیافه های تازه مشعول بودیم که نفهمیدیم چند مسافر دیگرتوی کوپۀ ما سر جای خودشان نشسته اند.

 

صدای سوت مأمور مخصوص در بین جمعیت ولوله ای انداخت. خانم ها این طرف و آن طرف دویدند. یک عده از سمت چپ به راست دویدند، عده ای از طرف راست به چپ. عده ای خود را به سرعت از پلۀ واگن ها بالا می انداختند ، و عده ای هم از پائین کوشش می کردند تا به پنجرۀ کوپۀ مسافران عزیزانشان دستی برسانند. همه شاد و خندان به نظر می رسیدند، جز آنکه در گوشه وکنار کسانی هم دیده می شدند که آرام و بی صدا، قطره های اشگِ روی گونه های خود را بدرقۀ راه عزیزانشان می کردند.

 

صدای هوهوی بوق لوکوموتیو، هم زمان با تکانی نسبتاً شدید، حرکت قطاررا اعلام کرد. حالا دیگر ازپشت پنجرۀ کوپه ها مسافرها ئی که روی سرو کلۀ هم سوارشده بودند، با چهره های گشاده ومتبسم، دست ها را حرکت می دادند، و بعضی از خانم ها هم دستمالشان را تکان می دادند. تقریباً ، تمام جمعیت ضمن آن که دست های خود را بالابرده بود، با قدم های خود حرکت قطار را تعقیب می کرد. کم کم قطار اززیر پل مخصوص گذشت و دیگر اثری از جمعیت نمی دیدم.

 

ناگهان سکوت، سکوتی عمیق سراسر قطار را فرا گرفت، گوئی موقتاً همه آرامش پس از طوفان بزرگی را احساس می کردند. شاید هم بزرگ ها به فکرامورخوش آیند یا ملال آورزندگی خود بودند. ولی من فقط به دیوارها،به سبزه ها، به درخت ها، به سکوتی که از کنارم رد می شد، بدون هیچ فکری نگاه، بلی تنها نگاه می کردم.

 

اگر روابط من و پدر و مادرم به صورت دیگری بود، سوأل های زیادی داشتم:

 

ـ قطار چه جوری سوت می کشد؟ چرا سوت می کشد؟ قطار چه طوری می پیچد؟ با چه قوه ای حرکت میکند؟ از روی کوه ها هم عبور می کند؟ از روی این خط ها خارج نمی شود؟ چه جوری؟ اگر خارج شود چه می شود؟ آیا ما همه می میریم؟ این دود ها که به هوا می رود مال چیست؟ دود بنزین است؟ یا نفت؟ و هنگامی که نگاهم در بالای پنجره به دستگیرۀ ترمز خطر افتاد، حتماً سوأل می کردم:

 

ـ یعنی چه؟ چگونه کار می کند؟ اگر این دستگیره را بکشیم، قطار توقف می کند؟ قطار هم ظهر جایی می ایستد؟ آن جا قهوه خانه ای هست که ناهار بخوریم؟ و یا اصلاً قبل از ناهار به شاهی می رسیم؟ و وقتی حرکت قطار یواش شد، سوأل می کردم:

 

چرا؟ چرا یواش می رود؟ خطری پیش آمده؟ و باز وقتی قطار ایستاد، سوأل می کردم:

ـ رسیدیم؟ شاهی همین جا ست؟

از پنجره به خارج نگاه کردم و روی کاشی های بالای ایستگاه خواندم:

« ایستگاه ری »

 

فهمیدم که این جا شابدالعظیم خودمان است. وقتی گنبد طلایی را دیدم، یادم آمد که چند بار با مامانم آن جا رفته ام. وصدای فالگیری که به مامان می گفت:

 

ـ « دخترت مشقت هایی در زندگی می کشد ولی عاقبت به خیر است، در گوشم طنین افکند. یادم آمد که مادرم زیر همین گنبد مشغول نماز می شد و من مات و بی خبرکنار جا نماز او چمباتمه می زدم و به زائران که بعضی با قیافه ای بُله و احمق، بعضی با حالتی روحانی به دور ضریح می گشتند ، بعضی دیگرکه با ریختن قطره های اشک چشمشان روی کف حرم، دردها ورنجهای خود را پخش می کردند، و به آنها که به زور قیافه شان را گریه آلود می کردند، بلکه دل شابدالعظیم را از زیر آن توده های فولاد و طلا و نقره و خاک و سنگ مرمر و پارچه های ابریشمی و ماهوت و..... به رحم آورند، نظاره می کردم.

 

باز هم یک هوهوی سوت و یک تکان، حرکت قطار را اعلام کرد.

 

ازیکی دو ایستگاه دیگرهم گذشتیم که یکباره جُنب وجوشی دیدم. پدرم مرا از کوپه بیرون برد و در انتهای واگن دری که روی آن نوشته بود «مستراح» باز کرد و مرا به داخل فرستاد و فقط گفت :

 

ـ باش تا تو را صدا کنم.

 

چند دقیقه بعد صدایی از پشت در مرا از گیجی درآورد. یک نفر مرا البته بدون ذکر اسم احضار می کرد. در را باز کردم و خارج شدم. آقای شیک پوشی را در مقابل خود دیدم. دنبال او هم یک آقای دیگر ودر کنارآنها یک نفربا لباسی مخصوص، لابد مأمورانتظامی راه آهن بود. از من بلیط مطالبه کرد. و با اشارۀ من به کوپۀ ما آمد. از پدرم بلیط خواست و پدرم جواب هایی داد. من فقط فهمیدم برای من بلیط نگرفته اند. ناگهان خود را حقیر و کوچک یافتم. خون به سر وصورتم و از آنجا به گوشهایم دوید و بعد دوباره توی رگهای گردنم پائین رفت. سرا پایم خیس عرق شد و یخ کردم. سرم را پائین انداختم به کف کوپه نگاه می کردم. نمی دانم چقدر طول کشید که من در همین حال بودم. حرف های خشن و بلند چندی که بین پدرم و آن آقا رد و بدل می شد می شنیدم ، ولی هیچی نمی فهمیدم. من فقط آن موقع به فکر آن چیزی بودم که به اصطلاح آبرو نام دارد. من خودم را کوچک می دیدم و با خود می گفتم:

 

ـ « آبروی من ریخت ». آبروی .....م...ن... ر... ی...خ...ت.

 

صدای در کوپه مرا به خود آورد. صدائی متعاقب آن نشنیدم. این حادثه هم مانند همۀ حوادث سکوتی در پی داشت. سرم را بلند کردم چشمم به چشم مادرم که او هم اخم کرده و درهم بود افتاد. نمی دانم چرا یکباره خود را در آغوش او انداختم و بدون صدا قطره های اشگ شور حاوي دردم ـ درد آبرویم را در دامان او افشاندم.

 

پدرم مرا به مناسبت این سهل انگاری که درمستراح را باز کرده بودم و به او درست مبلغ ده ... توما...ن.. و...پنج... ریال ضرر زده بودم، سرزنش می کرد و مرا نفهم و احمق می نامید. من هم با خود فکر می کردم، او که چنین ضربه ای به موجودیت من زده و آبرویم را برده است، شایستۀ چه صفاتی است؟

 

بعد هم یواش یواش، وقتی که جواب های کوتاه و مقطع مادرم، پدرم را عصبانی کرد و به آن حد رسید که کلمات خشن و تندی بین آنها رد و بدل می شد ، تاب نیاورده، در کوپه را باز کردم و به راهروی واگن داخل شدم و خودم را که دیگرهیچ پناهی نداشتم، در پناه شیشۀ پنجرۀ واگن قراردادم و چشم هایم را به زمین های خشگی که به سرعت به تهران می رفتند دوختم.

 

گرچه کودک دوازده ساله ای بودم ولی حالا افکار خیلی عالی مرا مشغول می داشت. این افکارعالی تصمیم های عالی ایجاد می کرد. در پای هر تصمیم یک نقطۀخاتمه گذاشته می شد و سپس یک فکر عالی دیگر پیش می آمد. فکرمی کردم اگرروزی،روزگاری بچه ای داشتم، هرگز نخواهم گذاشت شوهرم چنین بلائی سرش بیاورد. بچۀ من باید گل سرسبد زندگی من باشد.

 

منظرۀ کوپه را آن موقع که دور سرمن چرخ می زد و رئیس قطار پشت سرم ایستاده بود، دوباره می دیدم. کار پدرم خیلی بد بود. می گویم بد، ولی از بد هم بدتر بود. مرا باز هم یکبار دیگر خرد کرد. من و احساسات من، اصلاً برایش مطرح نبوده و نیست. فکرمی کنم اگرروزی، روزگاری بچه ای داشتم، هرگزنخواهم گذاشت شوهرم چنین بلائی سرش بیاورد.

 

افکار مرا گاهی صدای « ببخشید» یک مسافرکه می خواست از راهرو عبور کند، و یا صدای: چائی... چائی... کافه چی قطع می کرد. گرچه افکارم پاره پاره و وصله ای می شد، اما همانطور ادامه داشت.

 

پارسال مدرسۀ ما می خواست به مناسبت جشن سالیانه، نمایشی ترتیب دهد. مرا هم برای نقش اول نمایش در نظر گرفتند. خانم مدیر مرا خواست، با لحن جدی و قابل احترامش موضوع را تشریح کرد و ازمن خواست در این مورد با پدرم صحبت کنم که اولاً، شرکت دراین نمایش با اجازه او می باشد، دوماً، مخارج تهیۀ لباس نمایش مرا پرداخت می کند.

 

من این موضوع را با مادرم در میان گذاشتم و او به پدرم گفت و فردا جواب داد:

 

ـ پدرت اولاً با شرکت تو درنمایش مخالف است. ثانیاً پولی برای این کارنمی دهد.

 

در نتیجه، من ازشرکت در نمایش، البته به علت ثانیاً، محروم شدم. این جواب پدربرایم غیر منتظره نبود. او درگذشته هم ، به همین « علت ثانیاً » هیچگاه با شرکت من دربرنامه های گروهی مدرسه موافقت نکرده بود، درحالی که همیشه برای ارضای خواسته های شخصی خودش بی دریغ خرج می کرد .

 

اما، وقتی که صحبت از نیاز به یک نفر برای سوفلوری نمایش شد، نا چارمن آن کار را پذیرفتم و تا شب نمایش، تمام نمایشنامه را ازحفظ شدم وتوانستم از پس کارخوب بر آیم.

 

حالا تصمیم دارم که در آینده نه تنها مانع شرکت بچه ام دراین نوع فعالیت ها نشوم، بلکه مشوق اونیزباشم.

 

وقتی قیافۀ واماندۀ مادربی چاره ام که در زیر یوغ دوگانۀ «مردی» و«شوهری» پدرم خُرد شده، و فشاری که درسراسرزندگي با او تحمل کرده است، می دیدم، تصمیم می گرفتم:

 

« من هرگز شوهر نخواهم کرد

 

دوباره زندگی خودم را بررسی می کردم. اگرچه خاطره های خوشی هم در زندگی من هست، ولی دراین دقایق تاریک و وحشتناک، همۀ آنها از دسترس من خود را پنهان ساخته بودند. همه اش خاطره های تلخ زندگی: زندگی پرازرنج ،ناروایی، سختی، نگرانی، طعنه و نیشخند. آخر یک دختر دوازده ساله چقدرتحمل دارد؟ تازه بعد چه خواهد شد؟ به شاهی خواهیم رفت. آنجا هم پدرم مرا درحضورعمه ، شوهر عمه، پسرعمه و دخترعمه ام خوارو خفیف خواهد کرد . او که ملاحظۀ مسافران غریبه را نکرد ومرا جلوی آنها خرد ساخت، ازآنها شرم خواهد کرد؟ مسلماً نه!پس فایدۀ این زندگی چیست؟ تا کِی؟ تا چند؟ من باید بمانم و به خاطرامید واهی به آیندۀ نا معلومم باراین همه ناروائی ها را بر خود هموار کنم؟

 

از پنجرۀ راهرو دو رشته خط آهنی را که روی تخته های موازی قرار گرفته بودند و تا آن دورها کشیده می شدند، می دیدم. یادم آمد که چه آدم های مأیوسی، مأیوس ازهمه چیززندگی ، بین این دو خط آهنی و چرخهای سنگین واگن ها خرد شده اند و با پایان یافتن همۀ رنج هایشان، به راحت ابدی رسیده اند؟

 

کم کم نقشۀ دیگری ترسیم کردم. از پنج ره بالا می روم. خودم را به پنجره می آویزم و یواشکی به زیر چرخهای واگن می لغزم. اما ، اگر به جای خرد شدن زیر چرخها، فقط از پنجره پرت شدم؟ اگر نمردم؟ اگر فقط سرو دستم شکست و مدتی روی تخت بیمارستان با درد های آن چنانی دست به گریبان شدم؟ آن وقت بعد ازبهبودی نسبی یا معلولی احتمالی، بازهم قیافۀ فشرده و عصبی و درهم پدرم مرا آزار خواهد داد، و دیگر هیچ راه چاره ای هم نخواهم داشت.

 

بعد در مسیر دیگری افتادم. حالا که می خواهم زندگی بیهودۀ خود را رها کنم چرا راه آسانی انتخاب نکنم؟ با یک داروی سمی خیلی آسان ترمی توانم خویشتن خویش راحت کنم.

 

نمی دانم در این دقایق بسته، در این دقایقی که هیچ روزنۀ امیدی به کسی یا جائی نبود، چگونه به فکر مدرسه و سال های فراغت پس از تحصیل افتادم. به نظرم رسید شاید آن روزها که برای خودم کاری دست وپا کردم، یعنی به استقلال اقتصادی رسیدم، ازاین تنگنا و فشارروحی رها ئی خواهم یافت.

 

تبسمی بر لب هایم نشست. به افکار احمقانۀ خودم خند یدم. درست است که زندگی من پر از نارضایتی و فشار عصبی است، اما، با وجود این ،همین زندگی خالی از لحظه های خوش و شاد نبوده است. چه شده است که من آنها را دراین موقعیت به کلی فراموش می کنم؟ چه شده است که تمام درها را بسته می بینم؟

 

نه! زندگی با وجود تلخی هایش شیرین هم هست. همین دیروز بود که با هم کلاسی ها در حیاط مدرسه می دویدم و می خندیدم و فارغ ازهمۀ بدبینی هایم به بازی مشغول بودم؟

 

آری، اگر دیروز در وسط بازی دست مرا می گرفت و می پرسید:

ـ در این دنیا غمی هم وجود دارد؟

جواب می دادم: ـ نه!

 

من عادت کرده ام که در لحظه های خوب همۀ غم خود را فراموش می کنم و درهنگام سختی تمام خوبی وخوشی ها را از یاد می برم. وهمین طور فردا، آن وقت که در خوشی و لذت فردا غرقم ، باز هم مفهوم این ساعات وحشت انگیز و سخت را فراموش می کنم.

 

پس بهتر است این تصمیم های وحشت انگیز و سخت خودم را به روز بعد موکول کنم. آیا فردا هم همین طور فکر خواهم کرد؟

 

برادرم دستور پدرم را که مرا برای صرف ناهار احضارکرده بود، به من ابلاغ نمود و به این ترتیب رشتۀ همۀ افکارم از هم گسیخته شد.

 

* * * * *

 

قلۀ کوه های سرسبزحوالی مازندران که لباس سفید و بلند برفی بر تن کرده بود و مانند عروس هائی که به حجله می روند، نرم نرمک از جلوی دیدگان من رد می شد، وتکه های ریزو درشت برف که بربال باد پای کوهستان درهوا می چرخید ند و به اطراف پراکنده می شدند، چنان مناظرزیبا و متغییری تشکیل می دادند که من بی اختیارصورتم را تکیه به شیشۀ پنجره داده بودم و تا آن جا که ممکن بود با چشم هایم آنها را دنبال می کردم.

 

هنوزعروس سفید پوش کوه ها از دیده گاه من دور نشده بود که منظرۀ پل جالبی توجهم را جلب کرد و از آن سیر نشده ، در تاریکی شب مانند تونلی فرو رفتم.

 

در این لحظه ها برای من نه غم، نه شادی، نه زشتی، نه زیبائی، هیچ چیز جز این مناظر فرح بخش زمستانی ـ بهاری مفهومی نداشتند. چنان دربحرتماشای آنها فرو رفته بودم که تا وقتی گیسوهای بافته ام سخت کشیده شدند و متعاقباً درد و سوزش شدیدی حس کردم، به خود نیامدم.

 

ـ دخترۀ احمق ! این چه وضعیه، فکر نمی کنی با یه لا پیرهن سرما می خوری و میاُفتی روی دست ما؟ توی این مسافرت، کی از تو پذیرائی می کنه؟ کی دوا و دکتر برات میاره؟ خیال می کنی پول علف خرسه؟ پس از آن که دست مرا کشید و به طرف مادرم هولم داد، گفت :

 

ـ یه چیزی به این دخترۀ سِرتِق بده تنش کنه. بعد هم با هم سفرها یمان به گفت و شنود و داستان سرائی مشغول شد.

 

پدرم بدون توجه به امکان نرسیدن تلگراف حرکتش به عمه ام، چون کسی به استقبال ما نیامده بود کسل شد و خنده برای بار دیگر از لبانش محو شد. ولی من که آرزوی خود را که دیدار عمه و خانواده اش بود بر آورده می دیدم، از شادی در پوست نمی گنجیدم. حتی به خاطرم خطور نمی کرد که پسرهمین عمه که هنوز او را ندیده ام و برای دیدارش آن قدر شادم باعث چه رنج ها و دردهای روحی برایم خواهد شد. نمی دانستم به خاطراو چه سرزنش ها و تحقیرها را باید تحمل کنم. فقط خوشحال بودم که حالا عمه و عمه زاده هائی را که تا کنون ندیده ام می بینم، و از این که افتخارخویشی آنها نصیب من می شود ، بی اختیار به خود می بالیدم.

 

* * * * *

 

هر اندازه ازدیدار پسر عمه ام که سالکی روی گونه داشت خوشوقت بودم ازدیدار نامزدم، نامزدی که بیشتر موهایش را کچلی بر باد داده بود و حالا، برای پوشاندن لکه های کچلی، سرش را با بقیۀ موها سیم کشی می کرد، و با دلقک بازی های بسیارپیش پا افتاده اش، کوشش می کرد شبهای بزم پدرم با دوستانش را گرم کند، بیزار بودم . هر وقت فکر می کردم من باید تمام عمرم با چنین کسی به سر آورم، چندِشَم می شد.

 

وقتی برای اولین بارکه از پشت در به صحبت مامان و بابا گوش می دادم، شنیدم بابا در جواب مامانم که عدم تمایل مرا به نامزدی با این موجود حنیف متذکر شد، گفت:

 

ـ غلط می کنه ! این فضولی ها به او نیومده!

 

دوارسرعجیبی به من دست داد. این گونه جواب برایم آن قدرغیر منتظره بود که حتی اشگ را در چشم من خشگ کرد. دیگر هیچ امیدی نداشتم. نشستم و سرم را روی زانوانم قرار دادم و به فکر افتادم که چه کنم. بالاخره تصمیم گرفتم موقتاً به دفع الوقت بگذرانم. اغلب گذشت زمان چیزهای نو،داستان های نو، و تصمیم های نو می آورد. چه بسا آدم را از تنگنا نجات می دهد یا برعکس به سوراخی می اندازد که حتی موش هم هیچ راه گریزی از آن ندارد.

 

* * * * *

 

پسرعمه، یا نامزد الدنگم که تازه درارتش ستوان یک شده بود و ازاین بابت خیلی به خود می بالید و لابد فکرمی کرد تنها موافقت پدرم برای این نامزدی و نهایتاً ازدواج او با من کافی خواهد بود، به دستور پدرم به جمع آوردن پول و تهیۀ انواع و اقسام وسایل اصلی و تزئینی منزل مشغول بود به امید آن که مرا در آینده « او» خریداری خواهد کرد. من هم ضمن این که با بیم و امید دست به گریبان بودم، درنهانم به خیال با طل هردو یشان می خندیدم. هروقت که او به منزل ما می آمد تا چشمش به من می افتاد، نیشش تا بنا گوش بازمی شد، ولی من اگر خنده ای در میان لبانم جای داشت محو و نابود می گشت.

 

گرچه ازاو تنفرداشتم، نه ازاو، بلکه از زندگی با او بیزار بودم . هروقت به امیدها وآمال آیندۀ او دراین مورد می اندیشیدم، از ته دل، اول به حال او، بعد به حال خودم تأسف می خوردم، از نزدیک به خودم، و از دور به او، قاطعانه می گفتم:

 

« دست تو قبل ازمرگ تن مرا لمس نخواهد کرد.»

 

و این بود مجموعۀ امیدی که مرا سرپا نگه می داشت.

 

* * * * *

 

به توصیۀ پدرم، پسرعمه برای به دست آوردن پول بیشترخود را به یکی ازشهرهای دور افتادۀ جنوب منتقل کرد و در نتیجه از نامزدی من و او در منزل زیاد صحبت نمی شد. به تدریج افکار من که طی چند سال گذشته ناراحت و درهم و مغشوش شده بود، نظم و ترتیبی به خود می گرفت.

 

حالا آن افکار تیره و سیاه به جزدقایقی قبل از خواب شب مرا رها کرده بودند. با وجود این بازهم، شبی که در خواب او را درکنار خود دیدم، از وحشت از خواب پریدم و خوشحال شدم که ماجرا درعالم واقعی نبود. دیگر آن فشارهای روحی دوسال گذشته به تدریج تخفیف یافته بود، اما هرگاه که نامه ای ازاو دریافت می شد، دوباره آتش فروکشیدۀ شکنجۀ روحی من به شدت زبانه می کشید. باز چند روزی در خانه، صحبت از زندگی آیندۀ ما تجدید می شد تا کم کم به فراموشی می رفت.

 

* * * * *

 

وقتی شانزده ساله شدم، خوب به خاطر دارم که خودم تنها، تولدم را بدون کیک وشمع، فقط با آهنگ و شعر « مه آرمید، سپیده بر دمید » بر گزار کردم و همان روز بود که گواهینامۀ سال سوم دبیرستان را نیزدریافت کردم. شادمان خود را به خانه رساندم. مامان از دیدن چهرۀ شکفته ام شاد شد. هنگامی که گواهینامه ام دید پس از سال ها مرا در آغوش پر مهر خود فشرد و من خود را در میان بازوان او رها کردم. صورتم را به گونه های نرم و چروکیده اش می مالیدم و از بوی تن او که به مشامم می رسید، از بوی مادر، احساس آرامش می کردم. لحظه ای بعد مرا از خود دور ساخت، قطره های اشگی که در گوشه چشمانش می درخشید با پشت شست هایش پاک کرد و به آشپزخانه رفت.

 

سر میز شام وقتی پدرم از این که من دورۀ اول دبیرستان را با موفقیت تمام کرده ام ابراز خورسندی کرد، مرا غرق مسرت ساخت. اما، وقتی که اعلام کرد: « برای یک دخترتا همین حد درس کافی است، چون بالاخره باید شوهر کند، پس هرچه زودتر بهتر»، ابتدا خیلی ناراحت شدم، زیرا ناگهان تمام آمال و آرزوهایم را نقش برآب دیدم. هماندم، به سختی توانستم از اظهار نظر دربارۀ آیندۀ ام خود داری کنم، ولی بعداً مرا دچارفکرعمیقی برای حلّ این مشکل ساخت.

 

اعتراض های سادۀ من ، ابرازعلاقۀ وافرم به ادامۀ تحصیل مبنی براینکه تصمیم دارم درآینده آدم کار آمدی شوم تا بتوانم روی پای خودم به ایستم، مهم آنکه اولاً درزندگی ام استقلال اقتصادی ازپدر، شوهر، و یا هر کس دیگری داشته باشم ، ثانیاً درموقع لزوم بتوانم کمک مؤثری برای خانواده باشم، گریه های من نزد مادرم، التماس های او به پدرم، وساطت دوستان نزدیکش، توصیۀ بزرگترهای خانواده، هیچ یک نتیجه بخش نشد.

 

از آن پس، به خصوص بعد از آن که بار دیگر شنیدم که بابا به مامان می گفت:

 

ـ دیگه حالا موقع شوهر دادن اعظم شده. دیگه که درس نمی خونه. تا یکی دو ماه دیگه هم این پسره میاد و کارو تموم می کنیم.

 

ـ آخه! چرا میخوای این دختره رو بدبخت کنی و برخلاف میلش شواَرش بدی؟

 

ـ برخلاف میلش ؟ اون شعورش نمی رسه ! قسم به ذات جلاله، اگه حرف رو حرف من بزنه ، اِسمَمو از روش وَر میدارم و دیگه دختر من نیست.

 

غم عالم وجودم را فرا گرفت. بی اختیار با خود گفتم:

ـ« پسر عمه، اون دلقک... با اون ریخت و قیافه... شوهر.... زندگی با او...»

 

چه بسیار که در تنهائی اشگ می ریختم. تمام افکار من متوجه خلاصی ام شده بود. به نظرم آمد که پسرعمه ام باچمدان ها یش از راه رسیده است. در آن یونیفرم پر زرق و برق افسری، کلاهش را برای احترام از سربرمی دارد و سر کچل نقش و نگاردارش نمایان می شود. و چند روز بعد عده ای جمع می شوند و برای قربانی کردن من شادی ها می کنند. بالاخره خطبۀ عقد خوانده می شود وازمن دربرابرهمه پرسیده می شود که آیا زندگی خود را فدای این خواست مستبدانۀ پدرت خواهی کرد؟ و من هم تحت فشار خشونت بارپدرم، و التماس های تضرع آمیز مادرم می گویم: بلی... بلی... بلی... زندگی ام را فدا می کنم ... دختری دیگرهم قربانی می شود. بلی... یک عمر خواهم سوخت... بلی... بلی...

 

حاضران، زن و مرد، پیر و جوان و کودک شادی ها می کنند. دراطراف من مانند افراد قبایلی که درصحنه های سینمائی ، به دورقربانی شان می رقصند، به رقص می پردازند و به این ترتیب آغاززندگی جدید یا« مرگ » مرا به من تهنیت می گویند. من می گریم و می گویم: مرگ، در حالی که « مرگ » چقدر شیرین تر است از چنان « زندگی » .

 

ولی یکباره صدای فریادم که ، نه ! نه ! نه ! در اطاق پیچید واشگم سرازیرشد. پس از لختی که خودم را یافتم و آرام گرفتم ، تصمیم خودم را به یاد آوردم، که اگر خواستند مرا وادار به ازدواج با « او » کنند، پیش ازانجام این امر دیگر « من » وجود نخواهد داشت.

 

هیچ راهی جز خاتمه دادن به زندگیم نمی شناختم . اگر تن به این ازدواج، ازدواج با کسی که ازاو تنفر داشتم می دادم، فرمان شکنجۀ ابدی خود را امضأ کرده بودم. اگر می خواستم ازشوهرکردن دستوری پدرم سرباززنم، مجبوربه تحمل عذاب دائمی و شنیدن بد و بیراه های او بودم.

 

اندیشه فراررا که با رسوائی کامل توأم بود، به طورقطع رد کرده بودم.

 

بنابراین، تنها یک راه وجود داشت، فرار از زندگی، فراربه نیستی، به عدم، به خلأ، به آن جا که پایان همۀ رنجهاست، به آن جا که نه من هستم که رنج بکشم، و نه کسانی که مرا رنج دهند، فرار به آنجا که من به شیئ بی جان، یا جانداری غیراز من، تبدیل میگردد... به راحتی مطلق، به عدم احساس که از راحتی مطلق هم راحت تراست.

 

هرروزاین مالیخولیا درمن قوت بیشتری می گرفت. اراده ام قطعی ترو راسخ ترمی شد. هر چه بیشتر فکر می کردم و زیر و بالای این کاررا بررسی می کردم، تنفر شاید بی جایم نسبت به نامزد زورکی ام به نحو دیوانه واری تشدید می شد. هرچه راههای مختلف ر ا جستجو می کردم ، باز به همین نقطه می رسیدم. آن روزها برای من تمام راه ها به «مرگ» ، این کلمۀ نفرت آوری که برای من موجد رهائی و بس زیبا بود، منتهی می شد.

 

* * * * *

 

حا لا دیگر تمام وقتم در خانه می گذشت، چون اجازه نداشتم با دوستان دبیرستانی ام رفت و آمد داشته باشم، ویا به تنهائی برای خرید یا انجام کاری به خارج از منزل بروم. خلاصه پدرم در نظرداشت تا هنگام جا به جائی قریب الوقوع اربابم، در منزل تحت مراقبت دقیق او باشم. من هم نا گزیر، برای پرکردن خلاَئی که درزندگی ام ایجاد شده بود، به کتاب ومطالب مختلف مورد علاقه ام رو آوردم. کاری که به هرچیزدیگری ترجیح می دادم و لذت می بردم.

 

یادم می آید ازکلاس سوم دبستان به خواندن کتاب های غیردرسی که تا حدی برایم قابل فهم بود علاقه داشتم و عادت کرده بودم که بیشتراوقاتم را با خواندن مطالبی که دوست داشتم بگذرانم. درتابستان پس ازاتمام دورۀ دبستانی ،اغلب تا نیمه های شب بیداربودم و معمولاً بخش هائی ازشاهنامه، گلستان و بوستان سعدی، دیوان حافظ ، اشعارناصرخسرو، مثنوی معنوی مولانا و یا شعرای متأخرکه به نظرم جالب می آمدند به دفعات می خواندم و اشعارو اَمثا ل و حِکَم بسیار ازاین راه فرا گرفتم که هنوز به مناسبتی برایم تداعی می شوند.

 

دیده بودم که درماه رمضان مادرو مادربزرگم ختم قران می گرفتند، سی جزو قران را درطول ماه رمضان، یعنی روزی یک جزواز آن می خواندند و هم زمان با پایان ماه رمضان، خواندن قران هم به آخرمی رسید. من هم تصمیم گرفتم با آنها همراه شوم . با خودم فکر کردم، خواندن قران به عربی ،چیزی به من نمی آموزد ! باید من آن را به زبان فارسی بخوانم تا بفهمم. خوشبختانه پدرم در کتابخانه اش ترجمه و تفاسیر متعددی از قران داشت. من هم کتاب قرانی را که متن عربی آن درسطر بالا وترجمه فارسی اش درسطرپائین آن چاپ شده بود انتخاب کردم و بدون آنکه به آنها بگویم چه می کنم، شروع به خواندن و مطابقت معانی آن کردم. این کارهم برایم بسیارارزنده بود، و هم بعدها چقدردرزندگی برایم مفید واقع شد. وپس ازآن هم به علل و مناسبت های مختلف، بیشترآیات و سوره های آن را به دقت می خواندم و با برخی مطالب مشابه آنها در تورات و انجیل مقایسه می کردم. نتیجۀ این کار، طرح سوألهای بی جواب چندی درذهنم بود که تا مدتها جرأت بروزآنها را به کسی نداشتم. سالها بعد، به مرورزمان، با تحصیل وتفحص ومطا لعۀ تاریخ ادیان عالم ، تاریخ ادیان اسلامی ، میتولوژی یونان وروم ، تاریخ فلسفۀ علوم، تاریخ علوم، و علوم تجربی مختلف وغیره... توانستم تا حدودی به جواب پاره ای ازسوأل های ذهنیم دست یابم.

 

دردورۀ دبیرستان و خانه نشین شدن پس ازآن، به تدریج خواندن ترجمۀ های نویسندگانی مانند دوما، هوگو، بالزاک، استاندال، دانته، داستایوفسکی، چخوف، گورکی و...غیره و غیره مرا مشغول می داشت وازآنها درسهائی گرفتم که فکر می کنم از درس های مدرسه کمتر نبود . دیگربه زندگی آینده ام کمترمی اندیشیدم و در نتیجه کمترنگرانی داشتم ، یعنی مجالی برای تفکر دربارۀ آن برایم باقی نمانده بود . مطالعۀ آثارادبی مختلف، ضمن آنکه برایم بسیار لذت بخش بود، به آن عادت هم کرده بودم . بعدها آموزش، یاد آوری، و بسط زبان انگیسی ام را ازمتن های ساده آغازکردم و به تدریج آن را توسعه می دادم . بنا براین بخشی از وقت روزانه ام ، با هدف تغییر دادن موضوع، صرف این کارمی شد و کم کم پیشرفتم را محسوس وقابل ملاحظه می دیدم.

 

* * * * *

 

همان گونه که گونه ام به بازوی اعظم چسبیده بود و چشم هایم کلمه هائی را که از نوک مداد او برروی دفترمی غلطید تعقیب می کرد، هردم دچار شگفتی و تعجب می شدم. وقتی او را در آغوش مادرش می دیدم چهره ام شکفته و خندان می شد و هنگامی که او را مأیوس و ناراحت حس می کردم صورتم درهم فشرده و ناراحت می گشت. زمانی که او را دوباره مصصم و با هدف می دیدم خوشحال و امیدوارمی شدم. ولی پا بپای آن، هرچه کلمه ها جلو می رفت برتعجب من افزوده می شد.

 

ساعتی پیش که اعظم خندان نزد من آمد، گویا تازه ازدبیرستان گواهینامه اش را گرفته بود و خوشحال کنارمن نشست. اما حالا ازحوادث بعد ازآن ، آنهم در زمان گذشته می نویسد؟!بی اختیار صورتم را ازروی بازویش کنار کشیدم تا به چهره اش نظر افکنم، ناگهان خود را تنها برروی سنگ چار گوشی که زیرسایۀ درختان کهنسال بید به خواب ابدی فرورفته بود یافتم.

 

خوب که به خود آمدم، نگاهی به ساعتم انداختم و با عجله وخجلت زده از دیر کردم ، خود را برای ناهار به منزل میزبان گرامی ام رساندم. در دنیای دیگری سیر می کردم. در پیشگاه سینی غذا نتوانستم بفهمم چه و چقدر خورده ام. یک، دو، یا سه نان. و یا اصلاً هیچ.

 

لحظه ای بیش نگذشت که برنامۀ خواب بعد از ظهر، پیاده روی عصر،شام شب و بالاخره همۀ آن شب به سررسید و روز بعد، زیرسایۀ خنک همان درختان بید ، و بر بالای همان سنگ چارگوش صبورو ثابتی که گذشت زمان را به هیچ می گرفت، خود را در حالی که اعظم درکنارم نشسته بود، یافتم .

 

صورتم را به بازوی او می فشردم و دستم ازعقب به دور کمرش حلقه شده بود. نگاهم به مداد که روی صفحۀ دفتر به سرعت می لغزید، دوخته شده بود و دیگراز حالت شگفتی و تعجب اثری نمی دیدم ، زیرا خود را در کناراعظم ، همان اعظم نازنین، و همان گونه که در آخرین روز جدائی ام از او « او را » دیده بودم احسا س می کردم. هنوزآن چهرۀ زیبا و خندان او که به من توصیه می کرد « زود برگرد »، همان طور ثابت و بی تغییر برجا مانده بود. افسوس ! چرا نتوانستم حتی از او خداحافظی کنم . مگرنمی دانستم دیگراو را نخواهم دید ؟ چه افکار ابی جا و غلطی ! مگرهم اکنون درکناراو ننشسته ام؟ مگراو نیست که دفترم را ورق می زند و با مداد نقش افکارش را بر آن ترسیم می کند؟ !...

 

* * * * *

 

یک روزدرآئینه خودم رادیدم و متوجه شدم که دیگرآن دخترخیلی لاغر،زرد، و پژمردۀ سابق نیستم. آب و رنگی پیدا کرده ام. خودم از خودم خوشم آمد. روزی دیگرکه تصادفاً باز صحبت بابا و مامان را در بارۀ خودم شنیدم ، بابا هم عقیده داشت که:

ـ اعظم این روزها چقدرخوشگل شده ! خانم ، نکنه این دختره یواشکی دستی توی سرو صورتش می بره و آرایش می کنه . مامان ازاین شک بابا چنان عصبانی شد که از جا پرید و با دستمال نمناکش نزدیکم آمد و بدون مقدمه، آن را چند با ربه صورتم مالید و به سرعت برگشت نزد پدرم و گفت:

 

« بیا نگاه کن. شما اصلاً دنبال یه بهانه ای میگردین که پا پِی این دختر بشین. من که دیگه خسته شدم. خدا منو مرگ بده راحت بشم . آخه اینم شد زندگی؟ دم به ساعت تن منو به خاطر این الف دخترمی لرزونی. مدرسه نره، پاشو ازدرخونه بیرون نذاره ، خونۀ قوم خویش و دوست و آشنا نره. اون کتابو نخونه، اون لباسو نپوشه، هَمَش نه، نه، نه. همش بهانه گیری و ایراد از او! بسه دیگه. حالا هم بروازخدا ایراد بگیر که چرا خوشگل شده و ..... »

 

آن روزبگومگوی آنها به درازا کشید و بالاخره مامان باحالت قهررفت توی اطاق و در را بروی خودش بست. پدرم هم با قرقررفت توی کتابخانه اش . من هم هاج و واج مانده بودم که چه کنم که بی اختیاراشگم سرازیرشد. هرازچندگاهی که اوازمامان خیلی عصبانی می شد ، می رفت آنجا خلوت می کرد و ظاهراً به مطا لعه می پرداخت. ماجرای بست نشستن مامان و خلوت کردن بابا گاه بیش از یکی دو هفته طول می کشید ومن بیچاره می بایستی وظیفۀ پیغام رسانی بین این دو را برعهده بگیرم. ازاین کار واقعاً درعذاب بودم و آرزو می کردم هرچه زودترآشتی کنند تا من بتوانم به کارخودم بپردازم. مادام که بابا درکتابخانه اش حضور داشت، من دیگرقادرنبودم که آزادانه آنجا بروم و کتابی انتخاب کنم . این کارحتماً می بایستی تحت نظرو تائید خودش باشد. چون قبلاً هم چندین باربرسرانتخاب کتاب و صلاح من در مطالعۀ آن، بحث هائی بین مامان و بابا درگرفته بود، ترجیح می دادم که درآن وضعیت، من سردیگری دراختلاف آنها نباشم. درعوض، اغلب با خواندن روزنامه های روزقبل، که پدرم بیرون ازکتابخانه می گذاشت، وقت می گذراندم، تا آنجا که به خواندن نشریات مختلف هم معتاد شدم . یادم می آید تنها نشریه ای که بسیارعلاقه به خواندن سرمقاله اش داشتم ، روزنامۀ « مرد امروز» به سر دبیری محمد مسعود بود.

 

روزهای یک شنبه، تا پدرم روزنامه ها را بیرون می گذاشت، من فوراً آنها رابرداشته و اول سرمقالۀ مرد امروز را می خواندم و بعد به مطالبی که نظرم را جلب می کرد می پرداختم . آن روزها پدرم عقیده داشت که اینها به عوض روزنامه، « روزی نامه » هستند! واغلب انتقادهای شدیدی نسبت به مندرجات آنها داشت. من هم با اعتیاد جدیدم ، یعنی مرورکردن نشریات مختلف، و شنیدن توضیحات انتقادی پدرم در بارۀ آنها، به تدریج که با سیاستهای روزمیهنی و جهانی آشنا می شدم . کم کم سری توی سرها درآوردم و گاهی هم دربارۀ بعضی ازامورکه درداخل یا خارج کشورمی گذشت، اظهارعقیدۀ مختصری می کردم که با مخالفت او روبرو نمی شدم ! و این خود بسیار باعث تشویق من می شد ومتدرجاً زیربنای فکری و عقیدتی ام شکل می گرفت.

 

* * * *

 

خانواده های چندی با مارفت و آمد داشتند. بابا که به نظر من، به اصطلاح، بیرون روشن و خانه تاریک بود، اغلب میهمانی های شام سرگرم کننده ای درمنزل داشت و گاهی هم ازنوازنده و خوانندۀ مشهوری هم دعوت می کرد. آنها ضمن این که مجلس را گرمترمی کرد ند، سبب آن می شدند که دوستان و اقوام با اشتیاق فراوان به خانۀ ما بیایند، بخصوص، میزشام وصف ناشدنی که مامان به کمک دستیارانش ترتیب می داد، خود مزید براستقبال میهمانان بود .

 

دراین میهمانی ها، من که دیگر دارای اندامی موزون، صورتی زیبا و گیسوانی با جعدی ملایم و بلند بودم ، طبیعتاً درپوشش های حاصل از کارهنرمندانۀ مامان نظرخیلی ها ، مخصوصا جوانان را جلب می کردم . متوجه شده بودم که تنها زیبائی ظاهری من مورد توجه نبود، بلکه طرزبرخورد و تلقی ام نسبت به مسایل روزسبب تعجب بعضی ها نیزمی شد.

 

گاه گاهی هم توصیه هائی دربارۀ ازدواج من ازطرف اقوام ودوستان به پدرم می شد و یا کسی را پیشنهاد می کردند که غالباً پدرم ، ضمن اینکه ازامکانات مالی طرف آگاهی می یافت،اگرنظرش را تأمین نمی کرد، می گفتهنوز وقتش نرسیده است» . کم کم به نظرم می رسید که پدرم به اصطلاح برای تأمین آتیۀ من، بیشتربه ثروت، درآمد ، وموقعیت اجتماعی طرف اهمیت می داد واگروزنه ای سنگین ترازخواهرزاده اش می یافت، هرگزدراِنکارقول و قراری که با او داشت تردید نمی کرد. این فرض، تا اندازه ای راحتی خیالم را فراهم ساخته بود. دیگربه ماجرای نامزدی ناخواسته ام، یا ازاحتمال ازدواج فرمایشی پی آمد آن، اندیشه نمی کردم.

 

* * * * *

 

در آستانۀ هیجده ساله گی ام می دیدم خانواده ای ازمیان دوستان مامان وبابا که دارای امکانات زیادی بودند، بیش از معمول به منزل ما آمد و شد می کنند. پسراول شان تازه ازدواج کرده بود. پسردوم ،پس ازچند سال اقامت دراروپا ، به ایران برگشته بود و پدرش درنظر داشت که دست وبال اورا هم بند کند. او که جوانی محجوب، بلند بالا، ودارای چشمان نافذی بود، اغلب به بهانۀ دوستی خواهرش با من، و اینکه او راهمراهی می کند، به منزل ما آمد ورفت پیدا کرد. ابتدا من به او زیاد توجهی نداشتم و فقط ازاو بدم نمی آمد . بعد ها ضمن آنکه پدر ومادرم با او یا مهمان های دیگرصحبت می کردند، وقتی نگاهم متوجه اومی شد، می دیدم که او هم به من نگاه می کند و مختصر تبسمی برلبانش ظاهرمی شود. کم کم احساس می کردم که دیگر نسبت او بی تفاوت نیستم و در نظر من هما ن آدم محجوب وبی بو و خاصیت نبود، بنابراین بیشتربه رفتارو نحوۀ برخوردش با کسان دیگرو حتی روش غذا خوردنش توجه می کردم. متدرجاً حسّ می کردم که او هم درنهانش نظری با من دارد.

 

یکروزکه سرگرم ورق زدن نشریه ای بودم، مامان با عجله وارد اطاقم شد. اول ازورود ناگهانی اش کمی ناراحت شد. بعد خودش را جمع کرد و خنده ای گوشۀ لبانش نقش بست و گفت:

 

ـ اعظم جون خبر خوبی برات دارم.

 

این حرف مرا ازحال وهوای خودم خارج کرد. بدون این که بدانم خبر خوب چیست، حالم تغییرکرد. مادررنج کشیده ام کنارم نشست و سرم روی زانویش قرارداد. دست کارکرده و زحمت دیده ولی نرم و لطیفش را روی صورتم کشید و به این ترتیب احساس ملایم خوبی را در تمام پوست صورتم پراکنده ساخت.

 

ـ میدونی اعظم ! به قدری خوشحالم که حدی نداره. دیدی بهت می گفتم دختر جون صبر داشته باش... بالاخره خدا کارارو درست....

 

با بی صبری حرفش را قطع کردم و در حالی که احساس بخصوصی داشتم، گفتم:

 

مامان! چی شد... حرفتو بزن... بگو ببینم چی شده؟

 

ـ هیچی، منوچهرخان که می بینی این روزها زیاد اینجا میاد ومیره ازتو خواستگاری کرده و بابات هم راضی شده! خیالت راحت باشه . دیگه ازپسرعمه ات صحبتی نیست!

 

همین چند کلمۀ سادۀ مامان، یک موج حرارتی از مغزسرم تا نوک انگشت های پایم عبور داد و مرا عوض کرد. احساس کردم اعظم گرم وشکوفانی از درون تن یخ زده ام بیرون جست.

 

مادرم را درآغوش گرفتم. صورت نحیف ولی دوست داشتنی او را، چشم هایش را که بارها به خاطرمن اشگ افشانده بودند. لب هانی را که صدها باربرای دفاع ازخواسته های من، در برابر پدرم، فعالانه جنبیده بودند، گوشهائی راکه اغلب دستورهای آمرانه اورا شنیده بودند، همه را غرق بوسه ساختم .

 

منوچهرو خانواده اش پس ازبرگزاری مراسم « بله بُرون » دیگربا مامان و بابا خیلی خودمانی شده بودند و من و خواهرش هم بیشتراوقات را با هم می گذراندیم، تا آنجا که درموقعیتی مناسب ازما دعوت کردند که به اتفاق آنها برای یک هفته به یکی ازییلاقات متعلق به خودشان، واقع درمنطقه ای عشیره نشین، سفرکنیم، که پدرم با کمال میل این دعوت را پذیرفت!

 

در این سفر، من فرشتۀ رحمت یا رهاننده ام ازبرزخ را، در وجود منوچهرمجسم می دیدم، و بدون این که بدانم چرا، احساس می کردم که ازاین جوان بدم نمی آید. عاشق اونشده بودم. حتی هنوزدوستش نداشتم. نه! فقط او را به عنوان ناجی خود می دانستم و مصاحبت اش را می پسندیدم.

 

* * * * *

 

پیراهن و کت وشلوارم را لای پتوی سبکی که داشتم بستم و آن را در ساروقی (بقچه) که خاله ام به عنوان هدیه به من داده بود گذاشتم. در حالی که خاله ام ، خالۀ پیرم، خاله ای که پس ازبیست سال او را دیدم و شاید دیگرباراو را نبینم، اشگهایش را روی گونه ام ریخت، بوسیدم و به یاد آوردم که این زن تنها بازمانده و نشانی است که ازمادرم دارم و اگر او هم برود....؟!

 

خاله و آن دهقان پیر، شوهرش زیاد اصرارکردند که بازهم چند روزی بمانم ولی دیگر بیش از این نمی خواستم و نمی توانستم درآن خانۀ محنت زده، آنجا که دهقانی خسته از زندگی، خسته ازاشتباه خویش، از دو زن داری اش رنج می کشید و با من درد دل می کرد. همان جا که آن دو زن درنتیجۀ خطاهای خود و دیگران درد ها داشتند، بمانم.

 

ساروق را روی الاغ پسرخاله گذاشتم وخودم پیاده به دنبالش به راه افتادم. سابقاً، در یکی دو مأموریت به قریه های دورافتاده، آن قدرازالاغ سواری ناراحتی کشیده بودم که محققاً پیاده رفتن را بر چنین سواری ترجیح دادم. پسرخاله را با اصرارسوار الاغ کردم و من هم گاهی به دنبال یا درکنارش راه می رفتم. کمی با او صحبت کردم. گاهی به سادگیش خندیدم یا در دل گریه کردم. صحبت ما تمام شده بود. یعنی دیگرحوصلۀ حرف زدن نداشتم. بعد ازظهربود و من هنوزپاهایم را کرچ کرچ روی شن های بیابان، آنجا که ماری سفید رنگ روی زمینۀ قهوه ای رنگی، پیچان خزیده بود، می گذاشتم. درآن بیابان که انتهایش به افق آبی رنگ متصل شده بود، جز صدای کرچ کرچ نا هم آهنگ و خسته کنندۀ پاهای من و الاغ خبری نبود. گاهی هم صدای مخصوص شانه به سرها و حیوانات صحرائی از دورهمچون سوزن تیزی سکوت بیابانی را پاره می کرد، ولی پس ازلحظه ای ، سکوت پارگی اش را وصله می کرد و جز صدای خش خش پاهای من و الاغ، هیچ موج قابل حسّی هوا را تکان نمی داد. باد که سهل است، حتی نسیم ملایمی هم حسّ نمی کردم. سکوت وسکونی عمیق روی سطح کُرۀ گردنده، در آن بخش اززمان و مکان ما را فرا گرفته بود و یا لااقل به نظر من چنان می آمد.

 

من خود را درخیابان های خلوت زادگاهم، همراه اعظم یافتم. قدم زنان با او می رفتم . درحالی که دست در دست اوداشتم، به خاطر آوردم:

 

آن روزها تازه سند ازدواج راامضإ کرده بودیم. آقا به هرکدام ما یک دفترچه چاپی داده بود که درآنها امضای ما منعکس بود. ازآن تاریخ دربرابرقانون ما زن وشوهرمحسوب می شدیم. درآن دفترچه نوشته یا ننوشته بود، نمی دانم، ولی خوب می دانم که این موضوع قطعیت داشت که برحسب قانون،من اختیار داشتم که درهرزمان ازاعظم جدا شوم یا همسر دیگری برگزینم. ولی هرگزهمان قانون به او چنین اختیاری نداده بود.

 

همان روزهای اول که یکدیگررا بیشتر شناختیم، من با کمال میل این اختیار را به او دادم. گفتم : به نظر من، ما هردو حقوق مساوی داریم. اگر قانون چنین حقی به تو نداده است، من آن را با کمال میل به تو تقدیم می کنم. این تساوی حقوق آن قدرهست که اگرمن یک قدم از پیمانی که با هم بسته ایم منحرف شدم، تو هم حق خواهی داشت که با من معاملۀ به مثل کنی. ولی این به آن معنی نیست که من ممکن است درامرزناشوئی مرتکب خطائی شوم. نه، هرگز ازمن سرنخواهد زد. من این پیوند را بدون زنجیربیشتردوست دارم. وقتی خودم را راضی می دانم که بدانم از هم اکنون، مانند دو آدم آزاده، به معنای تمام کلمه، حقوق واقعی و انسانی هم دیگررا رعایت می کنیم. اوکه این وسعت نظرمرا فهمید واقرارم را به گناهان گذشته ام شنید، گرچه دانست که من قبل ازاو خود را نفهمیده درآغوش زنان دیگر رها کرده بودم، عقیده داشت که نمی توان آدم گرسنه ای را ازخوردن نان خشگی که دردسترس دارد محروم داشت. او دانست اولین بار است که صادقانه زنی را « دوست می دارم » . و اولین بار است که قلبم را به اوتقدیم می کنم.

 

هنگامی که فهمید من آن قدرابله نیستم که انتظار داشته باشم گذشتۀ دختری به سن و سال و زیبائی او را فاقد عشق و احساسات بدانم و قبل از من دلی به کسی نداده باشد، ازعشق نا کام خود در گذشتۀ نزدیکش لب به سخن گشود. فهمیدم او هم اکنون که درکنارمن قدم می زند، هم اکنون که حلقۀ محبت مرا درانگشت دارد واز نظرعُرفی و قانونی به عنوان همسر، به من پیوسته است، هنوز در دلش کشمکش دردناکی با عشق گذشته و نیمه رسیدۀ خود با منوچهردارد. آری، دانستم ، آهوئی فراری به من پناه آورده است.

 

در آن لحظه که احساس کردم قلبم را در گرو هیچ گذاشته ام، عرق سردی برپیشانی ام نشست، یخ کردم. اما دل سرد نشدم. شنیده بودم که « محبت محبت می آورد ». فکر کردم شاید « عشق هم عشق بیاورد » . اما، در همان لحظه، او فرصت تفکر را از من گرفت و گفت:

 

میدانی ، به نظرمن، در جامعه و فرهنگ ما عشق راستین و صحیح و بی غل وغش بعد ازامضای قباله، به تدریج باید ایجاد شود و رشد کند، تا آنجا که خوش بختی هردو طرف را فراهم آورد. وگرنه، عشق پیش ازآن، هوس یا جاذبۀ جنسی است که اغلب بی سرانجام، یا لااقل عاقبتش نامعلوم است.

 

پس از لحظاتی سکوت ادامه داد:

 

مامان وبابا پس از چند ماه که با رفت و آمد ما موافقت کردند، و بعد ازآنکه نگاه های سادۀ مرا به منوچهر به علاقه ای شدید مبدل ساختند ، پس از دعوت و مسافرتی که با جیپ منوچهر برای دیدن عشیره اش کردیم، و پس ازآنکه رنود خیراندیش درآنجا به گوش با با رساندند که برادر منوچهرمغز زن سابقش را با گلوله ای داغان کرده است، به کلی با ازدواج ما مخالفت کردند. بابا هم به من تفهیم کرد که ازدواج من با خواهر زاده اش دیگر منتفی است، اما به من خاطرنشان کرد که با پیشنهاد هرکس دیگری ممکن است موافقت کند، الا با منوچهر. گفت من یک دختر بیش تر ندارم، فردا نمی خواهم جنازه اش را تحویل بگیرم. برای تو شوهر قحط نیست. پیشنهاد هائی به من شده است، باید در بارۀ آنها تحقیق کنم .

 

عشق و علاقه ام به منوچهراز یک طرف، محبت فرزندی ام به پدر و مادر، و گلوله ای که مغززن سابق برادرشوهر خیالی آینده ام را ازهم پاشانده بود، جنگ روانی صبح و شب و شب و صبح من شده بود. گاهی این و گاهی آن موقتاً پیروز می شد، تا آنکه خواستگاری تو آغاز شد. ضمن تحقیق های مامان درمورد تو، فهمیدم جوانی آراسته و معقول، بدون هر نوع اعتیاد،علیرغم کم سن و سالی ات ، دارای درجۀ دکترا ! اما، ازنظرمالی، نسبتاً کم وسعت. برای پدرم امکانات مالی طرف در درجۀ اول اهمیت بود، ولی از نظر من درمرتبۀ آخرقرار داشت.

 

مامان هم بسیار راغب به این امر شده بود و من تعجب می کردم. بالاخره فهمیدم موضوع سیادت تو واینکه پدر و مادرت را هم از دست داده ای وتنها هستی، به قول خودش مویز بی سُک و سوک بودی، بسیار مرا تشویق به این ازدواج می کرد. اما بلا تکلیفی اعظم سرخوردۀ نزدیک به سرحد جنون، دست به دست آفتابی نشدن منوچهرو اختلاف و دعوا و کتک کاری های برادرم مرا تا آنجا بُرد که دختری گیج و منگ، پای سفرۀ عقد، جلوی نان سنگک نشستم ودر جواب مدیر دفتر اسناد رسمی درحالی که در دنیای اوهام و احلام به سر می بردم، « بلی » گفتم. ولی اکنون که ترااین قدر آزاده می بینم، اصلاً از کردۀ خود پشیمان نیستم.

 

آن روز:

 

نوشته های چندی از دفتر خاطراتش را خواندم، از جمله: روزبیستم ویکم تیرماه ..... از این که درکنار اوست خوشحال است و.... صفحۀ آخرش، روز پانزدهم مرداد .... از آنکه بالاخره توانسته است گرمی لبهای منوچهررا روی لبانش احساس کند غرق مسرت گشته است.

 

پای صفحۀ آخرش اضافه کردم:

 

چه خوب شده است که این پدربسیارخردمند لااقل قبل از آنکه این پانزدهم مرداد به هفتم آذر برسد، از عقیدۀ خود برگشته است؟!

 

دفتر خاطراتش رابستم وخواستم به او برگردانم. اوهم آن موقع که من این چند کلمه را در دفترش می نوشتم، در« کشمکش » باطنی اش غرق بود و از آن چیزی درک نکرد و حتی نوشتن مرا هم متوجه نشد. دفتر را گرفت و در شعله های آتش افکند.

 

جند قطره اشگ ، شاید آخرین اشگی که به خاطر ناکام شدن عشق بچگانه اش می ریخت روی گونه های سرخ شده و زیبایش سرازیرشد وباعث گشت چند قطرۀ شورهم ازگوشۀ چشم های من بلغزد و یکی از آنها ناگهان خود را به سوراخ دهانم رساند.

 

گفتم:

هنوز روابط ما به جائی نرسیده است. به محبتی که به تو دارم سوگند، که من رضایت تو را به وصال تو ترجیح می دهم، اگرمایلی، من حاضرم فوراًبه این ازدواج پایان دهم و با دست خود، دست تورا در دست کسی که دوست داشته ای بگذارم، یعنی ، همان کاری را که لازم بود پدرو مادرعاقلت! بکنند، به انجام رسانم.

گفت:

خواهش می کنم، باعث نشوی این زخمی که کم کم جوش خورده است و در آیندۀ نزدیک اثر جوش خوردگی آن هم محو خواهد شد، دوباره سرباز کند.... من از کردۀ خود پشیمان نیستم. در این مدت نسبتاً کم آشنائی مان، خصایل عالیۀ انساني تو: برخورد ملایم ، منطقیی، و به دور از تعصب کورکه در موارد مختلف نسبت به مسائلی ابراز داشته ای، همه نشانگر آن است که من نه تنها یک « مُلا » ، بلکه یک « آدم » را با هم در یک وجود یافته ام.

 

سرانجام:

عشق پاک وعاقلانۀ من عشقی صحیح وعقلانی، عشقی شورانگیز،عشقی که پرتگا ه ها، سراشیبی ها و ارتفاعات هولناک را پشت سر گذاشت، و از شیب های تند و دره های عمیق زندگی پیروز بیرون آمد. و نتیجۀ آن ، وجود دو پسر نازنین مان است که این عشق، این یک دلی، و این نیک بختی را تکمیل کرد.

 

* * * * *

 

کم کم دچار مالیخولیای فلسفه بافی شدم. درمغزم پرسش هائی طرح می کردم، ودر همان حال پاسخ آن به تفصیل به ذهنم خطورمی کرد. چه طوراعظمی که تنها سرگرمی و لذتش خواندن کتاب و مجلات بود، اعظمی که دوست می داشت بیش تردرعالم خودبه سربرد، تا در عالم واقع، اعظمی که تقریباً گیج ومنگ و نفهمیده و نسنجیده پای قباله را امضأ کرد آن قدرتغییرکرد که نظر پدر و مادرش را که روزی برای جدائی او ازمن کوشش می کردند، جداً رد کرد؟ آن هم در آن شرایط دشوارو کوه شکن؟!

 

هنوز سالی اززندگی مشترک من با او نمی گذشت که بیکاری، گرفتاری ، زندان ها، درد سرهای حاصل از فعالیت های سیاسی ام یکی پس از دیگری آغاز شد. اما، همان اعظم، با صبوری، پایداری و رشد فکری قابل ملاحظه اش واقعیت ها راخوب درک کرد. فشارهای روانی خانواده و دخالت های نا بجای دیگران را به هیچ گرفت و آن شرایط بد و نامساعد را مدد کارانه از سرگذراند. اگرچه او به انتخاب و عملکرد فعالیت سیاسی ام هیچ گاه متقاعد نشد، ولی رعایت آزادی عقیده و نظرمرا سخت درملاحظه داشت.

 

من که خود را آدم خارق العاده و برجسته ای نمی دیدم. نه قیافه ام چنان جذاب بود ونه صحبت کردنم جالب. گرچه گذشت و حوصله ام زیاد بود و متوجه بودم که ما در دو محیط مختلف رشد کرده وتربیت یافته ایم، و بطورقطع انتظارهم آهنگی کامل نظریاتمان فکربیهوده وعبثی است. ولی فکر می کردم که امکان نزدیک شدن نظریات مان هست، به شرطی که هم او و هم من گذشت داشته باشیم. او که ذاتاً زن با گذشتی بودو من هم که درامورزندگی مشترکمان بسیارانعطاف پذیر بودم، اما ، نه دراصول عقیدۀ سیاسی وفکری خودم .

 

هدفمان عالی بود. می خواستیم یک زندگی نمونۀ زناشوئی داشته باشیم. بخصوص، من می خواستم از دو نظرمتفاوت نظری واحد ایجاد کنم و از بحث وتحلیل در موارد لازم خودداری نمی کردم . درامورمشترک زندگی مان، من بدون تعصب وخشونت مردانه بودم و اوبا حو صله و گذشت زنانه. این دو خصلت پیوند من و او را مستحکم ترمی کرد. اما، درمتقاعد ساختن او به نظریه و خط مشیّ سیاسی ام توفیق چندانی نیافتم، گواینکه درموارد مقتضی ازکوشش برای تحلیل و توضیح بیشتربازنمی ایستادم. فکرمی کنم عدم موفقیت من در این امر، بیشتر مربوط به فرهنگ از پیش شکل گرفتۀ حاصل ا زتجربه درمطالعات اجتماعی، تاریخی، وادبی گذشته اش بود که من ارج بسیاری برآن می نهادم.

 

بنا بر این، من هیچ گاه براوتحکم روا نداشتم، بلکه ازاو خواهش می کردم. ازاو هتک احترام نمی کردم، بلکه محترمش می داشتم .

 

وقتی دریک اصل کلی، یعنی، وفاداری نسبت به یکدیگر،کاملاً توافق نظرداشتیم و قید و بندی هم درکارنبود، به تدریج ازحرارت عشق من گرمی گرفت، گرم ترشد تا آن جا که شعله ور شد، اما مرا نسوزاند. چون من، به نوبۀ خود، هم توجه داشتم که چگونه به او گرمی به بخشم و هم چگونه از گرمای او استفاده کنم. هیچ گاه با حرارتم اصرار در سوزاندن تن یخ زدۀ او نکردم، و هیچ گاه هم وجود گرمش را در یخچال وجودم بی رمق نساختم.

در سایۀ محبت و گذشت، وفاداری وآزادمنشی ، او چنان اعظمی شده بود که پس ازآزادی من از زندان، روزی که پدرش به من گفت:

 

ـ آقا، شما باید تکلیف خود را با من روشن کنید. ازاین پس، یا باید شما فعالیت سیاسی تان را موقوف کنید، ویا فکرتجدید زندگی با دخترم را به کلی ازسرتان خارج می کنید و اورا طلاق می دهید. و دختر من هم باید بین من یا شما، یکی را انتخاب کند.

 

پاسخ دادم:

ـ اگر شما سعادت دخترتان را در جدا شدنش از من می دانید و او هم چنین فکری می کند، من با کمال تأسف واحترام سر تسلیم درمقابلش فرود می آورم.

اما، وقتی درمنزل را پشت سرم بستم، فوراً صدای بازو بسته شدن مجددش را شنیدم .

ازشدت ناراحتی نگاهی هم به پشت سرم نیانداختم .

وقتی اعظم را خندان در کنارم یافتم، همچون گل شکفتم .

پایان بخش اول

یک هزاروسیصد وسی و هفت

خورشیدی

 

 

 

 

 

© 2010 Faramak Zahraie  |   Disclaimer  |   Contact Us