سفر

 

 

روزی رسید که دانستی چه باید کرد و آغاز سفر کردی

و علی رغم صداهای دور و برت که فریاد میزدند توصیه های بدشان را

و علی رغم آنکه تمام خانه به لرزش درآمد

و احساس کردی کشش سخت به آرنجت را صداها فریاد می کردند:

« زندگی مرا بساز »

ولی تو نایستادی

میدانستی چه باید کرد

هرچند باد با انگشتان قوی اش اساس آنرا بهم میزد

هرچند غمشان وحشتناک بود

به هرحال به حدکافی دیرشده بود و شبی وحشی

و جاده پر از شاخه ها و سنگها بود

اما یواش یواش

صدا ها را پشت سر نهادی

و ستارگان از میان طبقات ابرها شروع به سوختن کردند

و صدای نویي شنیده شد

و تو آن را شناختی

صدای خودت

همانطورکه در زندگی با قدمهای رسا جلو میرفتی

و تو را همراهی میکرد

مصمم به انجام آن بودی

تنها کاری که میتوانستی کرد.

مصمم به نجات دادن

تنها زندگي که میتوانستی نجات داد.

 

 

ز ـ بومی

اول آگست هزارو نهصد و نود و هفت

سیاتل

 

 

 

 

© 2010 Faramak Zahraie  |   Disclaimer  |   Contact Us